۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

از زندان اوين تا پادگان اشرف/جاهائيكه انسانيت را به مسلخ ميكشند

مجاهدين خلق و جمهوري اسلامي نشان داده اند كه اگر در تمامي زمينه ها اختلاف داشته باشند در يك اصل مشتركند و آن دروغگويي هست.هر دو دروغ ميگويند و خود را قيم مردم ميدادند.ميتوان گفت كه مجاهدين شعبه دومي از ولايت فقيه هستند كه يكي به قدرت رسيده و جنايت ميكند و ديگري بدون آنكه در مسند قدرت باشد ترور و كشتار را سرلوحه كارش قرار داده.يكي از ديگري پر رو تر است.جمهوري اسلامي مخالفين خود را به ناحق ميكشد و انگ منافق بوي ميزند و مجاهدين هم از فرصت بدست آمده استفاده ميكند و  كشته شدگان را شهيدان اشرف نشان مينامد!
هر دوي اين گروهها در به زنجير كشاندن مردم يد طولايي دارند.جمهوري اسلامي ايران را به زندان بزرگ مبدل ساخته و مجاهدين مقر تحت حاكميتشان را به بند كشيده اند.يكي با كودتا خود را به مردم تحميل ميكند و ديگري بدون آنكه انتخاباتي صورت بگيرد لقب پرزيدنت ميگيرد!چندي قبل خانواده هاي مجاهدين براي ملاقات با عزیزان تحت اسارتشان در اشرف به مقابل اردوگاه رفتند تا شايد بتوانند بعد از ساليان سال حتي شده براي لحظه اي عزيزترين كسشان را ببينند ولي دژخيمان ولي فقيه در جوار وطن اجازه ندادند تا مادري فرزندش را در آغوش كشد و از سالها دوري بگويد و و هر دو بگريند.مجاهدين خلق كه از فتح ايران سخن ميگويد از تجمع چند ده نفر ميترسد و مادر پير و فرتوت 70ساله را عنصر وزارت اطلاعات مينامد!دروغ ميگويند چون چيزي ندارند كه به اعضاي خسته و ناميد خود بزنند.به تصاويري از تجمع خانواده ها در مقابل زندان اوين و پادگان اشرف نگاه كنيد تا به شباهتهاي مجاهدين با رژيم اسلامي در به بند كشاندن مردم پي ببريد.
تجمع مقابل پادگان اشرف
تجمع مقابل زندان اوين
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

جنگ و جدل با هم را كنار گذاريد،ايران آزاد و آباد نيازمند همبستگي بين همه ايرانيان هست


اتفاقات تلخي كه در بازي پرسپوليس با تراكتور رخ داد باعث شد تا دوباره بحث قوميتها در ايران بر سر زبانها بيفتد.من در اين بازي به عنوان طرفدار استقلال در سمت تماشاگران آذري نشسته بودم و از نزديك شاهد اتفاقات روي داده بودم.شعارهاي نژادپرستانه از دو سو شنيده ميشد.اوج اين توهينها هنگامي كليد زده شد كه تيم پرسپوليس به گل برتري رسيد.متاسفانه شعارها را نه گروه اندك بلكه قريب به اتفاق تماشاگران از ته دل فرياد ميزدند.البته اين اولين بار نبود كه آذريها مورد توهين قرار ميگرفتند.سال پيش در بوشهر،كرمان،اصفهان و حتي انزلي همين قضايا روي داد هرچند آذريها در تبريز مقابله به مثل كردند و صدالبته همگان با اغماض از شعارهاي نژاد پرستانه داده شده در اكثر شهرهاي ايران براحتي گذشتند.آذريها بعد از توهينهاي صورت گرفته شروع به آتش زدن و شكستن صندلي ها كردند و درگيريهاي پراكنده اي در بين تماشاگران روي داد واگر نيروهاي انتظامي در محل حاضر نميشد شايد كشت و كشتاري صورت ميگرفت.

آتش سوزي در قسمت تماشاگران در ديدار تيم هاي فوتبال پرسپوليس و تراکتورسازي تبريز در استاديوم آزادي
منظورم از اين نوشته تكرار وقايع اتفاق افتاده نيست و ميخواهم توجه شما را به اين نكته جلب كنم كه درحاليكه براي رهايي از رژيم اسلامي محتاج اتحاد حداكثري بين همه ايرانيان هستيم،بخش عظيمي از آذريها بخاطر همين توهينها از "جنبش سبز"رويگردان ميشوند و قطعا سركوب ايران تكه تكه شده راحتتر از زماني هست كه همگان باهم متحدند.و نكته ديگر اينكه با اين اوضاع موجود در بلوچستان و كردستان و آذربايجان "جنبش سبز"بعد از سرنگوني جمهوري اسلامي چه راهكاري براي حفظ مرزهاي كنوني ايران در نظر دارد؟آيا باز ميخواهيم با كشتار در مناطق مرزي(مثل اوايل انقلاب57) آن سرزمينها را حفظ كنيم؟زماني كه چوب جمهوري اسلامي از سر ايرانيان برداشته شود چه اتفاقاتي در اين كشور رخ ميدهد.ترك،كرد را ميكشد.كرد ترك را و لر هردو تا را و بلوچها همه را !در وجود همه ما مسخره كردن قوميتها نهادينه شده.عادت زشتي هست ولي بايد اين عادت را از خودمان دور كنيم.سر دادن شعارهاي نژادپرستانه تنها به نفع جمهوري اسلامي است و تنها رژيم ديني در ايران از تفرقه سود ميبرد.ذكر اين نكته هم ضروريست كه آذريها يكي از اصلي ترين دلايل سقوط حكومت پهلوي بودند و جنبش سبز بايد اينرا بداند كه براي چانه زني در بالا،به فشار از پايين آذريها هم نيازمند هست!

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

براي سيدعلي خامنه اي كه امروز 72 ساله ميشود

آقاي خامنه اي!يكسال ديگر هم گذشت.لحظه ها ميگذرند و هر دم كه فرو ميبري به مرگ نزديكتر ميشوي.مرگي كه ناگزير به سراغت خواهد آمد و هيج سپاهي و هيج نيرويي ياراي مقابله با آن را ندارد.مرگي كه گريبان همه خدايان روي زمين را گرفته و بعد از اين نيز خواهد گرفت.همان مرگي كه تو با اشارتي به سراغ جوانان اين مرز و بوم ميفرستي روزي جان شيرينت را خواهد مكيد. ميگويند پيرمردان روزگار هرچه از عمرشان ميگذرد مهربانتر و رئوفتر ميشوند ولي چه بر سر تو آمده كه هر روز خونخوارتر و بي رحمتر ميشوي؟وقتي خطبه شما را در اولين نمازجمعه بعد از كودتاي 22 خرداد ميديدم به اين فكر ميكردم كه روزي هم خميني دستور كشتار صادر ميكرد.همان پدر روحاني كه نطق هايشان بوي خون ميداد.ولي "امام راحل"الان كجاست؟او هم اينك زير خروارها خاك سياه خفته.زماني خميني فرمان قتل و كشتار را روي كاغذ مي نگاشت تا در آينده عده اي بتوانند از امامشان دفاع كنند كه آن دست نوشته مال "احمد" است نه "امام راحل" اما شما خبط  كرديد و فرمان قتل و كشتار را نه بصورت خصوصي و با در روي كاغذ بلكه در خطبه هاي نماز جمعه و در مقابل ديدگان ميليونها ايراني صادر كردي تا هيج شك و شبهه اي براي مردم ايران باقي نماند كه با ضحاك زمان روبرو هستند ونيز يزيد دوران كه همزمان نقش معاويه و عمروعاص را هم بازي ميكند.و البته شما به اصل "ديكتاتور ها در اواخر عمر چه خوب قتل عام ميكنند"عمل ميكنيد و خرده اي بر شما نتوان گرفت..

آقاي خامنه اي!آيا ميداني در سياهچالهاي حكومت عدل پرورت دگرانديشاني هستند كه به جرم اينكه به شما "مقام معظم" نگفته اند مدتهاست رنج زندان را ميكشند و شكنجه ها مي بينند ؟!آيا ميداني در اين مدت به دختران و پسراني به جرم داشتن دست بند سبز تجاوز شده و آيا ميداني كه هزاران نفر به بند كشيده شده اند بخاطر داشتن عقيده اي بغير از آنچه تو مي انديشي.
آقاي خامنه اي،وقتي به پسرانت مينگري به ياد آر كه دهها "دلير مرد ايراني" را فقط به جرم گفتن"راي من كجاست؟"به خاك و خون كشيدي.آقاي خامنه اي،وقتي به دخترانت مينگري "  ندا " را ياد كن كه مظلومانه كشته شد و "ترانه" را كه سربازان گمنامت  به خاطر رضاي خدا پس از تجاوز او را بيشرمانه سوزاندند.آقاي خامنه اي،وقتي به همسرت "خجسته"مينگري به ياد مادراني بيفت كه در فراق فرزندانشان هر روز و هر شب اشك ميريزند و ناله سر ميدهند.مگر فرزندانشان چه ميخواستند جز آزادي...
آقاي خامنه اي،متاسفانه گذر زمان و پيري باعث شده كه خوب نشنويد و نتوانيد به تماشاي افقهاي دور دست بنشينيد.و پيري آثار منفي اش را بر شما نمايان ساخته تا آثار مثبتش.البته آنقدر ها هم فرتوت نشده اي كه شمعهاي تولدت را نبيني.ميتواني چند ده شمعي كه برايت روشن كرده اند در هلهله ي شادي اطرافيانت خاموش كني ولي اين را بدان كه شمع آخر را نه تو كه مردم ايران در هلهله ي آزادي ايران خاموش خواهند كرد...
نظر شادروان دكتر بختيار در مورد رهبري خامنه اي: ...اينها(مجلس خبرگان)مي بايست براي حفظ ظاهر كه شده يك سناريويي را فوري و قابل قبول براي خود كه با هم توافق عميقي هم ندارند درست كرده باشند.بهترين راه براي همچنين موضوعي اين است كه يك شخصيت بي شخصيت را انتخاب كنند.يعني يك آدمي كه هيج گروهي خصومت خاصي يا دوستي ميليتانتي با ايشان نداشته باشد...(مصاحبه ي دكتر بختيار چند ساعت پس از انتخاب شدن خامنه اي به مقام رهبري)

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

راهكار موسوي چيست؟ادامه مبارزات مسالمت آميز يا تعامل دروني باحاكميت


پشت پرده حوادثي در حال رخ دادن است كه طبق روال هميشگي تاريخ، مردم ايران نبايد در جريان كم و كيف قضيه قرار بگيرند.جرقه ي اوليه اين گمانه زني ها از مقاله ي ابطحي شروع شد.آنجا كه ابطحي بدون تعارف در اولين سطر مقاله ي خود به " تعامل درونی"اشاره ميكند و مينويسد: اخیرا از سوی بعضی رهبران جنبش سبز مسئله تعامل درونی در داخل کشورمورد توجه قرار گرفته است.مقاله اي كه حرفهاي مهاجراني را البته به نوعي ديگر تكرار ميكند.در جاي ديگر به نكته ي مهم ديگري اشاره ميشود" البته کسانی در داخل و خارج بودند و هستند که اصل نظام جمهوری اسلامی و یا حداقل جمهوری اسلامی با این قانون اساسی که دارای اصل ولایت فقیه است را قبول ندارند. اگر واقع بینانه نگاه شود، آنها بنا به تعریفی که رهبران این جنبش از خود به صورت علنی ارائه کرده اند، زیر مجموعه همراهان  قرار ندارند"
عده اي بر اين باورند كه روابط و ديدگاههاي ميرحسين موسوي به افرادي همچون كديور،مهاجراني و ابطحي به مراتب نزديكتر از همه گروهها و اپوزيسيون هاي داخل و خارج كشور است و موسوي از امثال كديور و مهاجراني به عنوان مهره اي براي بدست آوردن جو  موجود(بهره گيري از اصل آزمون و خطا)استفاده ميكنند.با جمع بندي صحبتهاي لندن نشينان و ابطحي ميتوان به اين نتيجه رسيد كه رهبران سبز پس از يكسال بدين نتيجه رسيده اند كه دايره خوديها را تنگتر كرده وشعارهاي جنبش سبز را كه هر روز راديكالتر ميشود را تحت كنترل درآورندو اوضاع را آرامتركنند.از يك طرف اينان كوتاه مي آيند و از طرف ديگر حاكميت باجهايي هرچند اندك ميدهد.حكم حكومتي خامنه اي در مورد دانشگاه آزاد عملا تودهني به احمدي نژاد از سوي رهبر بود كه پايش را از گليمش بيش از اين درازتر نكند.حتي براي ادب كردن احمدي نژاد،حاكميت به احمد توكلي چراغ سبزي نشان ميدهد تا توكلي در تريبون مجلس با فراغ بال و در نقد احمدي نژاد بگويد:"احمدی‌نژاد درس گردنکشی در برابر قانون را به دیگران می‌آموزد… برای برکناری رئیس‌جمهور به دو سوم رای نمایندگان نیاز داریم"و ذكر اين نكته كه ديگر كسي به توكلي "پفيوز خفه شو بتمرگ"نگفت.
 موسوي و خاتمي نيز پس از مدتها سكوت به ديدار هم شتافتند كه ماحصل اين گفت و شنودها كه در غياب مهدي كروبي (به عنوان عنصر تندرو)بر حول مسائلي بود كه بارها از زبان موسوي بيان شده است:بازگشت همگان به موازین اصلی انقلاب اسلامی و موازین قانون اساسی و آرمانهای امام راحل"
در اين ديدار كه ميتوانست مسائل مهمي در آن به ميان آيد جولانگاه موضوعاتي بود كه هيج دردي را دوا نميكند." بازگشت به آرمانهای اصیل انقلاب اسلامی وامام"و"محكوميت قطعنامه و تحريمها"و"محكوميت گروهك تروريستي رجوي"و براي خالي نماندن عريضه به " تداوم فعالیت های مدنی" آزادی زندانیان سیاسی و عادی شدن کامل فضای امنیتی موجود"نيز اشاراتي كردند.
پس از گذشت بيش از يكسال از كودتاي ننگين بايد موسوي و ساير رهبران مخالف دولت تكليف خودشان را با معترضان يكسره كنند.با "تقيه" كاري پيش نميرود.كاش آقاي موسوي بجاي تكرار شعار "بازگشت همگان به  آرمانهای امام راحل"تنها به يك سوال جواب دهد كه آيا ايشان موافق حفظ نظام با اين قانون اساسي هستند و تنها با دولت احمدي نژاد مشكل دارند و يا اينكه كل رژيم اسلامي را فاقد مشروعيت براي حكومت بر مردم ايران ميدانند.و اگر جواب به اين سوال در شرايط كنوني صلاح نيست لااقل در مقابل افاضات امثال مهاجراني كه شرم را خورده و حيا قي كرده موضع گيري بكند.مرگ يكبار شيون يكبار.آقاي موسوي در جايگاهي قرار گرفته كه جنبش به عظمت جنبش سبز را پشت سر دارد و تقيه و اهمال و سست عنصري از سوي رهبران ميتواند كمر جنبش را بشكند.و در آخر به موسوي ميگويم خون تو رنگين تر از خون نداها و سهرابها نيست و جان تو عزيزتر از جان هزاران اسير سبز كه يكسال است به خاطر شما و مردم در سياهچالهاي رژيم زخم ميخورند نيست.براي گذر از اين برهوت كمي شجاعت لازم است با چاشني صداقت با مردم.آقاي مهندس،ما همان مردم 25 خرداد و حتي مصمم تر از آن زمان براي بازپس گيري ايرانمان هستيم.مبادا با جلادان رژيم تعامل بكني...
کشته ندادیم که سازش کنیم/رهبر قاتل رو ستایش کنیم

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

دخمه هاي دروغيني بنام امامزاده

تصويري در فضاي مجازي پخش شد كه من تا بحال نديده بودم.در تصوير مذكور امامزاده ي متحركي ديده ميشود كه عده اي مشغول دخيل بستن و رازونياز و پول ريختن به ضريح هستند.توضيح بيشتر لازم نيست و شما ميتوانيد به راحتي به عمق مسئله(فاجعه)پي ببريد.در قرن 21 و در سال 2010در كشوري كه دم از تمدن 2500 ساله و فرهنگ غني ايراني ميكند،مردمي زندگي ميكنند كه با ديدن ضريح و كلمه امام و امامزاده عقل از سرشان ميپرد و شروع به دخيل بستن و شفاعت از امامزاده ميكنند.حكومت اسلامي هر روز دكان هاي امامزاده را افزايش ميدهد و مردم بي خرد و امي كار هر روزشان پول ريختن به اين دخمه هاي دروغين است.مثل كبك سرمان را در برف فرو برده ايم و از آزادي و سكولاريسم و انديشه و تمدن دم ميزنيم غافل از اينكه دوروبرمان پر است از متعصبين بي عقل كه تا نقدي به دين وارد ميشود مرتدت ميخوانند و نجست مينامند.با وجود چنين افراد بي منطق كه تعدادشان كم نيست چطور ميخواهيم بر حكومت دين فروشان غلبه كنيم؟عده زيادي در ايران هستند كه تحت تاثير شانتاژهاي خبري دروغين صداوسيما معترضان در روز عاشورا را محارب و ضد خدا مينامند كه در روز كشته شدن حسين ميرقصيدند!

واي بر ما كه بخاطر چنين افراد كودني جانمان را به خطر انداخته ايم.حيف آزادانديشان ايراني كه جانشان را در كف دستشان گذاشته اند و براي آزادي اين جماعت نادان زجرها ميكشند.عده زيادي از مردم هم كه ميدانند چه خبر هست سكوت را بر اعتراض ترجيح داده اند.وقت ميبرد تا ايران تهران شود.همه كه مثل ما نمي انديشند.اين جماعت لايق احمدي نژاد و بدتر از اوست.مردم سكوت كنيد و به دخمه ها دخيل ببنديد چرا كه هنوز چند صد نفري هستند كه بجاي شما فرياد ميزنند.شما جانتان را به خطر نيندازيد.

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

خاطره اي از گذشته(1)


پنج،شش سال پيش كه 18 سالم بود، بعد از فراغت ازدرس و امتحان كنكور همراه چند نفر از دوستانم راهي شمال شديم تا چند روزي خوش باشيم و پس از يكسال جون كندن براي قبولي در كنكور دلي از عزا دربياوريم.روز اول كلي حال كرديم! دارندگي و برازندگي كه ميگند همينه!!!
ولي اين كل ماجرا نبود.بدبختي مان از انجايي شروع شد كه دوستم پيشنهاد داد كه امشب در خانه يكي از دوستانش پارتي راه انداختند و از ما هم دعوت كرده اند كه بريم و محفلشون رو گرم كنيم!ما هم مثل نديد بديدها با يه تعارف ساده به دعوت دوستان رشتيمان لبيك گفتيم و در مراسم حضور پيدا كرديم.همه چيز عالي بود از مهمان نوازي رشتي ها كه كلي تحويلمان گرفتند تا مخلفات پذيرايي و سرگرمي!
همه چيز خوب پيش ميرفت و ما خودمون رو آماده شبي خاطره انگيز ميكرديم كه چشمتان روز بد نبيند صداي جيغ و داد و فرياد بلند شد.من اولش فكر كردم حتما اينهم جزئي از مراسم رشتي هاست و من هم شروع به جيغ و داد كردم!مشغول عربده كشي بوديم كه تازه متوجه شديم اوضاع از چه قرار است.نيروي انتظامي مثل آوار بر سرمان خراب شده بود و برادران نيروي انتظامي همچون قوم مغول شروع به تاراج خانه و دستگيري اراذل و اوباش نمودند!من مات و متحير و انگشت بدهن سرگردان مانده بودم كه به چه بامبولي يخه ام را از چنگ اين ايلغاريان رها كنم و به چه حقه اي از گيرشان بجهم كه دونفر از مامورين كه انگاري خود انكر و منكر بودند در مقابلم مانند آئينه دق حاضر گرديدند و بدون هيج سوال و جوابي دستبندي بر دستم زدند.يكي از انها از پشت هلم داد و گفت:جلو بيفت تن لش!و من هم حساب كار دستم آمد.اول خواستم هارت و پورتي كنم ولي ديديم هوا بس ناجوانمردانه سرد است و صلاح در معقول بودن!خدا هيج قوم كافري رو گير نيروي انتظامي ايران نيندازد.همه اينها در عرض چند دقيقه اتفاق افتاد و من بكلي گيج شده بودم.البته از دستبند زدن خيلي خوشم اومد منو به ياد فيلمهاي آمريكايي انداخت كه هميشه نقش اول فيلمهاي جنايي رو با دستبند اينور و اونور ميبرند و كلي كلاس داشت.كاش از اون لحظه عكسي داشتم تا در آينده منم مدعي ميشدم كه در سياهچالهاي رژيم بوده ام و در آينده پست و منصبي ميگرفتم!
باري بسوي يكي از كلانتري ها راه افتاديم.حدود سي نفري ميشديم.كلانتري كه رسيديم متوجه شديم سه چهار  نفري از چنگال عدالت گريخته اند!به رويمان نياورديم ولي انگار فهميده بودند و از ما جا و مكان فراري ها را ميپرسيدند!منم كه بغير از چند نفر هيج كسي رو نميشناختم ولي حالي كردن اين مسئله به سروان بيسواد و عقده اي كار آساني نبود.جايي براي نگهداريمان در كلانتري وجود نداشت.بعد از دو ساعت متوجه شديم كه ده بيست نفر ديگر را هم آزاد كرده اند وما مونديم و چند سرباز زيرديپلم و يك سروان زير سيكل!بعدها متوجه شديم كه در بين ما چند نفر از پسران فرماندهان نيروي انتظامي بوده اند كه فرمانده كلانتري بعد از اينكه متوجه اين قضيه شد برخي  رو فورا آزاد كرد ولي  براي آزادي ما اصلا هيج فوريتي نبود.چون بعد از آزادي آنان به حد كافي جا براي نگهداشتنمان در كلانتري بود.حتي براي تعهد دادن كارت شناسايي هم نداشتم.بهرحال ما رو به اتاق تاريكي انداختند كه شب اول قبر پيشش روز روشن بود و يك فوج عنكبوت بر در و ديوارش مشغول عمليات بافندگي بودند.در را از پشت بستند و رفتند و ما را بخدا سپردند.بعد از اينكه متوجه شدم كه ماموري آن اطراف نيست طوماري از فحشهاي آب نكشيده كه مانند خربزه گرگان و تنباكوي حكان مخصوص خاك ايران است نذر آبا و اجداد جناب سروان كردم و دو سه لگدي هم به در زدم تا دلم كمي خنك شد.مدتي چشمم جايي رو نميديد ولي همينكه چشمم به تاريكي عادت كرد متوجه شدم بغير از ما چند نفر ديگر هم با ما هستند.قيافه ي تك تك افراد را برانداز كردم. "وحشتناك"تنها كلمه ايست كه ميتواند چهره اين افراد را بازگو كند.نگاهشان مثل نگاه "ميرغضب"بود و يكي از آنان با كله كاملا تراشيده و كچلش منور كننده محفلمان بود.دستان مبارك شخصي ديگر كه تا مرفق از آستين بيرون افتاده بود از حيث پرمويي با پاچه گوسفند بي شباهت نبود.شانس آورده بودم كه به تنهايي در بين اين عصاره هاي رذالت و شقاوت نيفتاده بودم و حضور چند نفر از دوستان باعث اميدواريم بود وگرنه معلوم نبود چه بلايي سرم ميامد! الان ميفهمم كه جوانان سبزي كه سال پيش پس از كودتا بازداشت شده و به كهريزك منتقل شده بودند چه كشيده اند.واقعا خدا صبرشون بده.خيلي سخت است...
بقيه ماجرا در پست بعدي...ار بود كه با دوست دخترم خترم كور دلي ند روزي خوش بگذرانيم و از

۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

رفع فتنه نياز به زمان دارد


اين وبلاگ دوازدهمين وبلاگم هست.شايد چند روز ديگر اين هم فيلتر بشه ولي با وجود فيلترينگ تا آخر در همين وبلاگ خواهم بود و ديگه قصد خانه تكاني ندارم.خرداد امسال هم تمام شد وخردادماه امسال هم اتفاقات غيرقابل پيش بيني افتاد.علي رغم اينكه سبزها نتوانستند عرض اندام كنند ولي مكر حاكمان به خودشان برگشت و"عدو سبب خير شد".شايد اگرسبزها22خرداد تظاهرات ميكردند ضررش بيشتر ازمنفعتش بود و جو اختناق شديدتر ميشد و دهها كشته و زخمي برجاي ميماند.هزاران نفر اسير ميشدند و صدها نفر بيگناه هم اكنون در سياهچالهاي رژيم در حال شكنجه بودند.ولي مردم 22خرداد آمدند و به اوباش و قداره بندان حكومتي كه هرلحظه همچون سگ هار آماده حمله بودند لبخند زدند و اين ابهت پوشالي را به سخره گرفتند.افزايش اختلافات درون حكومتي كه با صحبتهاي احمدي نژاد به اوج رسيد،حمله به خانه هاي صانعي و منتظري،خوي وحشي گري اسلاميون افراطي ساكن در ايران را به رخ همگان كشيد.همچنين منشور سبز موسوي و نامه تاج زاده مهمترين حركت از سوي سبزها پس از 22خرداد بود.منشور موسوي تا حدودي به سبزها سروسامان داد و نامه تاج زاده«پدر، مادر، ما باز هم متهميم!» باعث شد تا درد و كينه ي كساني كه به نقش اصلاح طلبان درجنايات دهه 60خرده ميگيرند تا حدودي تسكين يابد و در اين مقطع زماني حساس اصلاح طلبان را ببخشيم هرچند فراموش نخواهيم كرد.اما نامه شجاعانه تاج زاده كه بي شك نشاندهنده تفاوت فاحش نگرش چنين شخصيتي با امثال عطريانفروابطحي هست نشان داد كه هنوز مرداني از تبار انديشه در ايران هستند كه با وجود تهديد و شكنجه و حبس باز اندشه هاي خود را ميسرايند بدون واهمه و ترس.از آنسو قلم بدستاني كه براي هرنوشته اي مبلغي به عنوان كارمزد ميگيرند،بر مقاله تاج زاده هجوم مي آورند و با استدلالهاي خنده آور چنين نتيجه ميگيرند كه تاج زاده خواهان برگشت دوران تاج و تخت به حاكميت هست چرا كه نامش تاج زاده هست!ومن به ياد حكايتي از عبيدزاكاني مي افتم كه "عُمران نامي را در قم ميزدند،يكي گفت:اينكه عُمَر نيست چرا ميزنيد؟!گفتند هم عمر هست و هم الف و نون عثمان را دارد!
در روزگاري زندگي ميكنيم كه قلم به دستانش مزدور و خودفروشند و مراجعش كه روزگاري محل رفع فتنه و ظلم بود به كانون فتنه و ريا مبدل شده و انسانهاي بي خردي در كنارمان مي زيند كه نه با انديشه خود بلكه به فرمان ولي فقيه دست به هركاري از قتل نفس تا تجاوز ميزنند و گذر از اين فتنه ها نياز به زمان دارد.كار يكسال و دو سال نيست.

حداد برهنگی و برهنگی حداد


اینروزها حدادعادل باز به مدیحه سرایی مقام عظما روی آورده اند تا نشان دهد انسان هراندازه فضل و دانش داشته باشد ولی از عنصر اصلی "شرف" بی بهره باشد تركیبی متعفن بدست میاید كه نمونه اش غلامعلی حداد عادل است.ایشان در تازه ترین اظهارنظرش میفرمایند كه«حوادث کهریزک قابل‌مقایسه با شکنجه‌های قبل انقلاب نیست»و در جای دیگر میفرمایند«در حوادث اخیر37نفر کشته شدند که از این تعداد ۲۰ نفر بسیجی بودند!»
شرافت و صداقت عناصر كمیابی هستند كه در این زمانه در كمتر كسی میتوان یافت.یادم هست در كتاب ادبیات اول دبیرستان مطلبی بود از آقای حداد عادل تحت عنوان" فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی"كه در آن جناب دكتر بعد از نكوهش جوامع غربی و فرهنگ كشورهای متمدن،در پایان،داستانی از کریستین آندرس را بدین صورت شرح  میدهد كه:
دو خپّاط به شهری وارد شدند و پادشاه را  فرپفتند  که ما  در  فنّ خپّاطی استادپم و  بهترپن لباس ها را  که  برازنده ی  قامت  بزرگان  باشد ، می دوزپم  امّا از  همه مهم تر ، هنر  ما اپن است که می توانپم  لباسی برای پادشاه بدوزپم که فقط حلال زاده ها  قادر  به دپدن آن باشند و هپچ  حرام زاده ای آن را نبپند. اگر اجازه فرماپپد،چنپن لباسی برای شما نپز بدوزپم . پادشاه با خوش حالی موافقت کرد و دستور داد مقادپر  هنگفتی طلا  و  نقره  در  اختپار  دو  خپّاط  گذاشتند  تا   لباسی  با  همان  خاصّپت سحر آمپز بدوزند که تارش از طلا و  پودش از نقره باشد.خپّاط ها پول و  زر و سپم را گرفتند . کارگاهی  عرپض  و  طوپل داپر کردند و  دوک و چرخ  و قپچی  و سوزان را به راه انداختند  و  بدون آن که پارچه  و  نخ  و  طلا  و  نقره ای صرف کنند ، دست های خود را چنان استادانه  در  هوا  تکان می دادند که گفتی مشغول  دوختن  لباس اند . روزی  پادشاه ، نخست وزپر  را به  دپدن  لباس نپمه کاره فرستاد امّا صدر اعظم هر چه نگاه کرد چیزی ندید. از ترس آن که مبادا دیگران بفهمند که او حلال زاده نیست ، با جدیّت تمام زبان به تعریف  از  لباس و تمجیداز هنر خیاّطان گشود  و  به پادشاه گزارش  داد  که کار  تهّیه ی  لباس  به خوبی  رو  به پیشرفت است . ماموران  عالی  رتبه ی  دیگر  هم  به تدریج  از کارگاه  خیاّطی دیدن  کردند  و  همه  پس  از  آن  که با ندیدن لباس به حرام زادگی خود پی می بردند، این حقیقت  تلخ  را پهنان می کردند و در تایید کار خیاطان و  توصیف لباس بر یک دیگر سبقت می گرفتند. بالاخره نوبت به  خود  پادشاه  رسید  و  او  به  خیاّط خانه ی  سلطنتی رفت تا  لباس  زربفت عجبیب  خود را  به تن کند. البتّه چیزی ندید و پیش خود گفت معلوم می شود فقط  من یکی  در میان این همه  حلال زاده  نیستم . پس  در کمال دیر باوری و ناراحتی ناچار  وجود لباس و  زیبایی  و ظرافت آن را تصدیق کرد و  در مقابل آیینه ایستاد  تا  آن را به تن او اندازه کنند. خیاّطان پس می رفتند و پیش می آمدند و لباس موهوم را به تن پادشاه راست و درست می کردند و آن بی چاره لخت ایستاده بود و از ترس سخن  نمی گفت و  ناچار  دائماً از  داشتن چنان  لباسی اظهار  مسرّت نیز می نمود. سرانجام قرار شد جشنی عظیم در شهر به پا شود تا پادشاه جامه ی تازه را بپوشد و خلایق همه او  را در آن لباس ببینند. مردم به عادت معمول در  دو  سمت خیابان ایستادند  و پادشاه لخت با آداب تمام ، با آرامش و  وقار از برابر آن ها عبور می کرد و  دو  نفر از خدمه*ی دربار  دنباله ی لباس  را  در دست داشتند  تا  به  زمین مالیده نشود . درباریان ،  رجال ،  امیران  و  وزیران با  احترام  و  حیرت  و  تحسین   پشت  سر  پادشاه  در حرکت  بودند .  مردم  نیز  با آن که هیچ کدامشان لباس  بر تن پادشاه نمی دیدند از ترس تهمت حرام زادگی غریو  شادی سر داده بودند و لباس جدید را به  پادشاه تبریک  می گفتند. ناگاه کودکی از میان مردم فریاد زد : «این که  لباس  به تن ندارد؛ این چرا  لخت است؟» هر چه  مادر  بی چاره اش  سعی کرد  او  را  از  تکرار  این  حرف ، منصرف کند ، نتوانست . کودک  دوباره به سماجت گفت:« چرا پادشاه  برهنه است؟»  کم کم یکی  دو  بچهّ ی دیگر  نیز همین حرف را تکرار کردند و بعضی از تماشاچیان  با  تردید  این  حرف  را  برای  هم  نقل کردند  و  دیری  نگذشت که  جمعیّت  یک پارچه  فریاد زد که «چرا پادشاه لخت است؟» و چرا ... و چرا...
بعد از انتخابات(كودتای ننگین22خرداد)خیلی ها لخت شدند!مقام معظم رهبری در همان بیانیه(گاف)فردای 22 خرداد نیمه عریان گشت و در اولین نماز جمعه پس از انتخابات بطور كلی لخت شد.ذوب شدگان در ولایت نیز یكی پس از دیگری لخت شدند.بعضی ها مثل حداد هم اصرار دارد پس از لخت شدگی،ملعبه گردند و دلقك رژیم.
حداد عادل در پایان این داستان نتیجه می گیرد كه" اینک تمدن غرب ، چنین وانمود می کند که می خواهد برای انسان لباس بدوزد اما در حقیقت به جای آن که لباس برتن او کند، او را برهنه ساخته است و هیچ کس جرئت نمی کند فریاد برآورد که لباس درکار نیست و حاصل این همه مد و پارچه و چه و چه برهنگی انسان است . همه می ترسند که مبادا خیاطان حقه بازی که زرو سیم را برده اند و می برند ، آنها را به ناپاکی در اصل و نسب متهم کنند ، آیا در این جهان که همه اسیر و شیفته تبلیغات غرب شده اند مردمی پیدا می شوند که دلی به پاکی آن کودک داشته باشندو فریاد برآورند که آنچه به نام لباس در غرب به تن انسان می پوشانند ، لباس نیست ، بلکه برهنگی است.چرا آن مردم ، ما نباشیم ؟"
بله آقای حداد،چرا ما آن مردم ما نباشیم؟! ما مردمی هستیم كه دلی به پاكی همان كودك داریم و فریاد برمی آوریم كه آنچه به نام اسلام در ایران به تن حكومت می پوشانید ، لباس نیست ، بلکه برهنگی است!

وقتی"قاتل"نظریه پرداز میشود


جلال الدین فارسی در روزهای اخیر مطالب توهین آمیزی را علیه سران جنبش سبز نسبت داده است كه به همین خاطر در این پست میخواهم به او و گذشته اش بپردازم تا هم سن و سالهای من (نسل سومی ها)كه كمتر شناختی نسبت به این افراد دارند او را بیشتر بشناسند و بدانند چه كسی و با چه پیشینه ای برعلیه سران سبز سخن میراند.
به همین خاطر با جستجویی كه در اینترنت داشتم به نتایج جالبی برخوردم كه بهتر است شما هم بدانید.البته مطلب زیاد بود ولی موثق ترین و بهترین منبع در این زمینه وبسایت دكتر اعلمی بود كه بطور خلاصه آورده ام.
... جلال الدین فارسی اولین نامزد پیشنهادی حزب جمهوری اسلامی برای نخستین دوره انتخابات ریاست جمهوری بود که بدلیل افغانی الاصل بودنش از صحنه رقابت ها کنار گذاشته شدفارسی در میان برخی از چهره های شاخص حزب جمهوری اسلامی از محبوبیت ویژه ای برخوردار بود. از این میان، آقای خامنه ای(مقام رهبری) بیش از سایرین به او علاقمند بودند و اصرار داشتند که جلال الدین فارسی به عنوان رئیس جمهور برگزیده شود، تا جائیکه درهمان زمان طی یکی از سخنرانی های خود اعلام کردند: "اگر جلال‌الدین فارسی رای نیاورد دوام انقلاب تضمین شده نیست." به هرروی فارسی بعد از قتل رضاخانی در طالقان(در پایین توضیح داده شده)، کمتر در محافل و رسانه ها حضور داشته است. اما اخیرا با یکی از رسانه های افراطی حامی احمدی نژاد مصاحبه تندی را علیه کروبی و موسوی انجام داده است.
کمتر کسی است که پیش از انقلاب درصف مبارزات انقلابی بوده باشد، اما جلال الدین فارسی را نشناسد.
در واقع اغلب نیروهای انقلابی حداقل از طریق دو کتاب "درس هائی درباره مارکسیسم" و "انقلاب تکاملی اسلام" کم و بیش با افکار فارسی آشنا هستند.
به همین سبب و بدلیل سوابق مبارزاتی پیش از انقلاب فارسی، شخصا باو علاقمند و احترام زیادی را هم برایش قائل بودم، اما پس از حادثه ای که در سال 1371 رخ داد و نحوه دفاع او از خود در دادگاه و شیوه مختومه شدن پرونده قتل رضاخانی، نظرم نسبت به او تغییر کرد و جلال الدین دیگر آن چریک آزادیخواهی نبود که برای دفاع از حقوق آوارگان فلسطینی، ترک دیار کرده و با از خود گذشتن به همکاری با "الفتح" روی آورده بود.
ماجرا از این قرار است که در سوم مهرماه سال 71 برخی از روزنامه ها از کشته شدن بهمن رضاخانی توسط جلال الدین فارسی خبر دادند. طبق نوشته این روزنامه ها، جلال الدین فارسی در هنگام شکار کبک دری در اطراف شهریار، رضاخانی مترجم کتاب "امپریالیسم ژاپن" اثر "فرد هالیدی" را هنگام نزاع در زمین شخصی مقتول، با شلیک گلوله به قتل رسانده بود.
با وجود اینکه تلاش زیادی شد تا این پرونده به جریان نیافتد و موضوع از طریق مصالحه با خانواده مقتول بنحوی ختم به خیر شود، اما از یکسو پیگیری و اصرار خانواده متهم و از سوی دیگر سماجت روزنامه سلام، بالاخره قوه قضائیه را که ریاست وقت آن به عهده آیت الله محمد یزدی بود بر آن داشت تا با جدیت بیشتری به این پرونده رسیدگی نماید!
آنروزها برخلاف روزنامه رسالت که علاقه ای به رسیدگی به پرونده اتهامی فارسی و علنی شدن آن نداشت، روزنامه سلام بدلیل متهم بودن یکی از اعضای حزب منحله جمهوری اسلامی و رقبای سیاسی خود در جناح موسوم به راست، به پیگیری لحظه به لحظه این پرونده از خود رغبت بیشتری نشان می داد و مذاکرات دادگا ه را به طور کامل منتشر می کرد.
گفته می شد که رضاخانی تنها در اعتراض به جلال الدین فارسی که چرا حیوانات و کبک ها را بخاطر تفریح شکار می کند، با او به مشاجره و درگیری پرداخته و بالاخره توسط وی کشته شده است. همین شایعات کافی بود تا رضاخانی به "ضامن کبک" ملقّب و این لقب بر روی سنگ مزارش که در نزدیکی دریاچه طالقان واقع شده است، حک گردد.
اکنون که 17 سال از آن ماجرا می گذرد، از جزئیات پرونده و دفاعیات فارسی اطلاعات زیادی در اختیار ندارم، اما اگر از حرف و حدیث هائی که در باره شکل و ماهیت رسیدگی به این پرونده و اصراری که برای کتمان آن وجود داشت صرفنظر نمائیم، قسمتی از دفاعیات جلال الدین فارسی و پرسش و استدلال بسیار جالب رئیس دادگاه که در دفتر خاطراتم ثبت شده، نتیجه این پرونده را برایم همچنان مبهم و پررمز و راز باقی نگه داشته است:
آقای فارسی در جریان بازجویی ها برای اثبات غیرعمد بودن قتل رضاخانی و بی گناهی خود، درجائی مدعی شده بود که در هنگام شکار رضاخانی "با بیل به من حمله کرد و من به زمین خوردم، تفنگ برروی زمین افتاد و (بدون اختیار من) شلیک شد و تیری به مهاجم خورد"!
دادرسی که به این پرونده رسیدگی می کرد، اللهیاری نام داشت، وی از فارسی پرسید:"به گفته خود شما، شما که خود معلم چریک ها در لبنان بودید، چگونه ممکن است که تفنگ افتاده برروی زمین شلیک شود و به پهلوی آدم ایستاده بخورد!؟
]درحالیکه[ تفنگ برروی زمین افقی شلیک می کند نه عمودی! پس تفنگ در حالی شلیک شده که به پهلوی آدم ایستاده خورده و به خودی خود هم که شلیک نمی شود، چون بنا باظهار خودتان قبلا دو تیر جلوی پای مقتول شلیک کرده اید، انگشت شما روی ماشه بوده، درحال افنادن(به قول خودتان) شلیک شده."!
و جالب تر اینکه فارسی هم در پاسخ به این پرسش رئیس دادگاه گفته بود:"مطلب شما صحیح است من تحلیل عقلی کردم"!
اینکه آیا از این تحلیل می توان به عنوان یک تحلیل عقلی یاد کرد، خود به یادداشت مستقلی نیازمند است، اما هرچه بود بالاخره سر و ته پرونده موصوف را بنوعی به هم آوردند و علیرغم اصرار اولیاء دم رضاخانی مبنی بر صدور حکم قصاص، فارسی از اساس منکر قتل عمد شد و موضوع قتل هم «شبه عمد» اعلام  گردید و لاجرم  وی تنها به پرداخت دیه محکوم شد.
گرچه راقم از عدم قصاص جلال الدین فارسی قلبا خوشحال است، اما بنظر می رسد که اولیاء دم رضاخانی، از این واقعیت غافل بودند که قانون و از جمله قصاص، خوب است اما نه برای همه!
در واقع آنهائی که به این واقعیت واقفند و از چنین امتیازی برخوردارند، بزنگاه وارد میدان می شوند تا ادای دینی کرده باشند و برغم فحاشی و ایراد نسبت هائی چون: "موسوی و كروبی از رجوی هم بد‌ترند"، "كروبی و موسوی از منافقین هم بی ارزش‌تر هستند"، "موسوی و کروبی بسیار پست تر از جبهه ملی‌ها هستند"، و متهم کردن ایندو به عناوینی نظیر:"جنایتكار و خائن"، "این ها هیچی نیستند"، "از منافقین هم كمتر و پست تر هستند"، و "..."، از مصونیت پایدار و آهنین هم کماکان بهره مند می شوند!

اینقدر خمینی را به جنبش سبز نچسبانید


گروهی از هواداران جنبش سبز آرمانهای جنبش سبز را به آرمانهای نخستین انقلاب ربط میدهند و در این بین خواهان برگشت به آرمانهای امام راحل میشوند.كسانی كه در وبلاگها و وبسایتهای سبز دم از امام و اندیشه های میزنند و شعار"اگه امام زنده بود شك نكنید با ما بود" را سر میدهند سه دسته اند:
1-افرادی ناآگاه و نادان كه یا با اندیشه های امام آشنا نیستند و یا اگر آشنا هستند این آشنایی توام با نقض و اشتباه است.
2-افراد بزدل و ترسو كه با اندیشه های آمام كاملا آشنا هستند ولی جرات بیان عقاید راستین خود را ندارند و در پشت "امام"پنهان میشوند و روی به خودسانسوری میاورند.این افراد همواره تغییر موضع میدهند و بیشترین ضربات به هر جنبشی از طرف چنین افراد بزدلی وارد میشود
3-افرادی كه با اندیشه های امام آشنایی كاملی دارند و پیرو راستین امام و اندیشه هایش هستند و بازگشت به آرمانهای امام را تنها را نجات ایران میدانند.
البته دسته چهارمی هم میتوان اضافه كرد كه افرادی با نقاب امام سعی در گیج كردن حاكمیت و تبدیل نكته قوت رژیم به نكته ضعف دارند(كه این دسته تقریبا همان گروه دوم است)
مهندس موسوی و كروبی را میتوان جزو دسته سوم قرار داد.موسوی هشت سال نخست وزیر محبوب امام بوده و امام در همه حال پشتیبانش بوده و كروبی در ده سال رهبری امام خمینی مناصب حساسی در اختیار داشته است.كروبی یكی از شیفتگان افراطی بنیانگذار حكومت اسلامی بوده است.
صحبت من با آندسته از وبلاگ نویسان سبز است كه ناآگاهانه امام خمینی آن مرد خاكستری را به زور میخواهند سبز نشان دهند.كجای اندیشه خمینی سبز بود؟قتل عام سال 60و67كه یادتان هست.هشت سال جنگ ویرانگر كه با لجبازی و بخاطر تثبیت پایه های قدرت ادامه داد و باعث كشتار بهترین جوانان این مرز و بوم گشت چطور.فقر و بدبختی و فلاكت مردم در ده سال رهبری یادآور سالهای جهنمی است كه به یمن همین مرد خاكستری بوجود آمد.حجاب اجباری و لایحه قصاص باز از این "امام"نشات گرفت.با اقدامات افراطیش باعث حذف جریانهای سیاسی یكی پس از دیگری شدو آن گروهكهایی كه میتوانستند بخشی از اندیشه های آنروز جوانان انقلابی را رهبری كند تبدیل به گروهكهای تروریستی شدند كه ضربات مهلكی بر بدنه كشور وارد ساخت.
برای توصیف بیشتر "امام خمینی"بایستی از دكتر بختیار كمك گرفت.مردی كه سی سال پیش چنین روزهایی را پیش بینی میكرد و در 37 روز نخست وزیری اش هر چقدر به مردم بخت برگشته تب زده از فتنه خمینی سخن راند گوش كمتر كسی بدهكار چنین حرفها بود.مردی كه آرامش ‌‌‍، مهربانی و نجابت و تصمیم و اراده را در هر شیار چهره او میتوان دید . مردی كه در حوادث خونین كشورمان دل به دریا زد و دشوار ترین وظائف را با شجاعت هر چه تمامتر پذیرفت. مردی كه یكه و تنها دربرابر هجوم خمینی ایستاد و به او نه گفت . مردی كه خمینی و رژیم او را همواره یك صفر بزرگ و یك پرانتز سیاه دانست . مردی كه متاسفانه بسیار دیر آمد و صدای او را ، صدای حق او را دیگر نشنیدند . او بود كه به مردم ایران هشدار داد كه بیگانگانی  در قالب مردان روحانی به ایران می تازند  ، به هوش باشید .او بود كه دین و سیاسیت را از هم جدا دانست  و گفت : كه مردان دینی هرگز نمی توانند به كار سیاسیت بپردازند. او بود كه هرگز در برابر هجوم این بیگانگان ، در برابر هجوم ارتجاع سیاه سر فرود نیاورد و نعظیم نكرد، دست نیوسید ، تملق نگفت  و سنگر خویش را دفاع از میهن و دفاع از پرچم مقدس ایران و دفاع از تمامیت ارضی ایران بود را ترك نكرد. مردی كه تمامی عمر  خود را به ایران و ایرانی اندیشیده است.
شادروان دكتر بختیار در مورد خمینی میگوید:
آنوقت ها هم كه این آقای خمینی داد و قال میكرد ، وسایل تبایغاتی جهانی را در اختیار گرفته بود ، سرنخ دست دیگران بود و دیگران ، یعتی عناصر خارجی،عروسك خیمه شب بازی را از پشت پرده به حركت در می آوردند تصور كرده بودند كه این مرد كرامات بسیار میكند حالا میبینند نشد.از این امامزاده دروغین ، انتظار معجزه ای نمیتوان داشت . گفتند كه امام تازه ای ظهور كرده است كه نان ، عدالت و آزادی را بین ملت ایران تقسیم میكند ، حالا میبینند آنچه این امام تقسیم كرده ، خون ، مرگ ، گرسنگی و تیره روزیست . اما من در همان زمان نیز این پیش بینی را كرده بودم ، میدانستم كه این مرد خون و تیره بختی و بیكاری و تفرقه و دشمنی را با خود به ایران خواهد آورد . میدانستم كه اگر سیاست ایران به دست مشتی روضه خوان بیفتد ، در آخر كار كشور به ورشكستگی خواهد انجامید .  مردم ساده دل فریب خردند . آن زمان كه فریاد میزدم ، ملت فریب این وعده های دروغین را نخورید از شدت احساسات ، نمی شنیدند . امروز همگی آنها حق را به من میدهند . من امروز ، از اینكه میبینم پیش بینی هایم به حقیقت پیوسته ، صمیمانه انوهگین هستم ، اندوهگین به دلیل آنكه میبینم كه متاسفانه حق با من بود و درست تشخیص داده یودم كه موج آخوندیسم آنهم بتحریك خارجی ، چه بلائی به سر ایران خواهد آورد .اندوهگین بجهت اینكه میبینم ، یك ملت با فرهنگ ، یك ملت نجیب و ساده دل به نابودی كشیده شده است . من مقداری از مسئولیت های این خرابی و این فتنه را به گردن آن كسانی می اندازم كه نه تنها نادان نبودند ، بلكه از دانش ، فرهنگ و آگاهی ، بهره داشتند ،  ضعف آنها سبب قدرت  دار و دسته خمینی شد . هیچ یك از اینان نتوانستند در برابر سیل خمینی ، این بهمنی كه با دست غیر از كوه به روی ملت ایران افتاد ، مقاومت كنند و یا دست كم نگذارند كه ایران با آن همه سرعت زیر بار این بهمن له و نابود شود . تنها من بودم كه یك حرف را تكرار كردم : با آخوند و ملا كار مملكت سامان نمیگیرد . امروز هر كس كمی انصاف و شهامت داشته باشد ، اعتراف میكند در آن طوفان سهمگین ، من حرف خودم را زدم و اعلام خطر كردم .من خطر فتنه خمینی را احساس كرده بودم .

برنامه آقای خمینی چه بود ؟ اگر در گذشته مرام و عقیده ها شكنجه و زندان داشت در زمان او ظلم و شكنجه صد برابر شد.نازی ها هم چنین رفتار وحشیانه ای با اسیران خود نداشتند . خطرناك تر از همه آقای خمینی امنیت را از مردم گرفت و وحشتناك تر از همه با اعدام گروه گروه افسران و درجه داران و سربازان كه اكثر قریب به اتفاق آنها  گناهی جز وطن پرستی نداشتند و همچنین تحقیر مستمر نظامی ها ، مقدمات حمله یك ارتش خارجی فراهم شد . از نظر اقتصادی هم بهتر است حرفش را نزنیم كه اوضاع سخت اسفبار است . حالا اقتصاد در هم شكسته ای داریم كه بیش از گذشته وابسته شده است . این غارتگران دیگر چیزی برای ما نگذاشته اند ، از هر كجا كه عبور كنند ، علف زیر پروپایشان خشك میشود . فرهنگ و ملیت ایرانی به كلی فراموش شده است . در سراسر دنیا  اعتبار و حیثیتی برای ایرانی باقی نمانده است .
شما اسم این فتنه را انقلاب میگذارید ؟انقلاب اسلامی اصولا واژه پوچی است . محتوی ندارد . معنی ندارد .به این به اصطلاح جمهوری اسلامی كه به قول شما ثمره است . برنامه اصلی آن رفتن به قهقرا است . بازگشت به عصر حجر است.ببینید نظر این صادر كنندگان انقلاب درباره زنها ، عدالت ، درباره  تكنولوژی و در باره روابط آدمها با یكدیگر چیست . كوردلی ، نفهمی و فقر فرهنگی را آشكارا در لابلای آن میتوانید ببینید . این جمهوری اسلامی ، فرهنگ نمیخواهد ، تمدن نمیخواهد ، عدالتش دست و پا بریدن و سنگسار كردن و پای دیوار نگاه داشتن و به مسلسل بستن افراد بیگناه است . كارش دزدی و  چپاول اموال مردم است این كسانی كه با دلقك بازی های خود طرفداران حقوق بشر در سراسر دنیا را رنگ كرده بودند ، امروز تمام اصول حقوق بشر را زیر پا گذاشته اند و از سر و روی آنها خون میریزد .ببینید به كجا رسیده ایم . یك مملكتی بود  كه در ظلم بود ، فساد بود و بی عدالتی بود . اما در عین حال كشوری بود با سازمان هایی كه میشد به آنها رسیدگی كرد ، میشد با یك برنامه درست فساد را از آن دور كرد . میشد به آن سر و صورت داد ، اما دیدیم كه نه تنها قدمی درراه پیشرفت این سازمان ها برداشته نشد و نه تنها  فساد از بین نرفت ، بلكه ستزمان ها از هم پاشیده شدند و فساد همه جا را فرا گرفت . مردم گروه گروه از كار بیكار شدند . به عنوان جمله معترضه بگویم كه من از صمیم قلب متاسفم از این روش دول غرب كه اكنون با دولت ایران رابطه دارند . كدام دولت ؟ مگر دولتی وجود دارد ؟ این چه دولتی است كه رئیس جمهورش اعتراف میكند كه نخست وزیر من آدم ابله ای است ، اما من او را منصوب میكنم ، چون مجبورم . یا این چه رژیمی است كه در آن مجلس وجود دارد كه در آن به اصطلاح مجلس ، رئیس جمهور آنچنان در اقلیت است كه هر كس را او پیشنهاد كند این به اصطلاح نمایندگان نمیپذیرند ؟ با مستضعف و مستكبر و انقلاب اسلامی و زنده باد و مرده باد جوانان بیگناه را با وعده های دروغین شهادت به خاك و خون كشیدند كه كار انجام نمیشود .
حرف اصلی من این است كه اصولا معتقد به داخل مردن مذهب در امور مملكتی نیستم چه اسلام راستیم و چه اسلام دروغین آقای خمینی . من بارها گفته ام كه عقایدم را آنچه كه هست میگویم و هر بهائی كه باید در ازای آن بپردازم میپردازم. من در نهایت صراحت و صداقت سخن میگویم و یكبار دیگر هم تكرار میكنم : من اول انسانم ،سپس ایرانی ام و در یك خانواده مسلمان زاده شده ام . مسلمانم و مسلمان خواهم ماند . اما اول برای من انسان بودن و شرف انسانی مطرح است . همه میدانند با وجود اینكه به همه ادیان جهان احترام میگذارم ، ولی میدا نم كه مهمتر از همه یك ایرانی هستم و به ایرانی بودن خود افتخار میكنم و آنچه را خمینی به نام اسلام و به نام انقلاب به ایران آورده است و روشی را كه او دنبال میكند ، نفی میكنم .این مرد نه از انسانیت بهره ای برده و نه از قومیت چیزی میداند و نه از سیاست سر در میآورد . برای من آقای خمینی از هر نظر یك صفر بزرگ است .
آیا باور میكنید كه خمینی به كسی امان بدهد ؟ آیا فكر میكنید كه این افسران این همه ساده دل هستند كه وعده های دروغین خمینی را باور كنند و ندانند كه خمینی بمحض آنكه به آنها احتیاجی نداشته باشد تیر بارانشان خواهد كرد ؟ این رژیم برایش امت اسلامی مهم است نه ملت ایران ، نه ارتش ایران ، نه سرباز و افسر فداكار ایرانی كه اگر میجنگد برای دفاع وطن میجنگند . دكترین خمینی ، اگر بشود اسمش را دكترین گذاشت ، اسلامی است و حالت ایرانی ندارد كه هیچ صد درصد ضد ایرانی است . این مرد ، با فرهنگ ایرانی ، با قومیت ایران، با تاریخ ایران و با ملت ایران دشمن است .وقتی كه ایشان پرچم سرنگ ایران كه در دل هر ایرانی جا دارد تغییر میدهد ، وقتی شیر و خورشید را از آن محو میكند و بجایش كلماتی روی آن مینویسد ، دیگر چه اهمیتی به سربازان و افسران ایرانی میدهد؟ او مامور است كه اسم ایران را از صفحه روزگار محو كند .
این آقای خمینی حالا كه كار خود را كرده ، البته كه نیازی به زنان ندارد . او فقط از حق رای زنان سود جست . خمینی و آخوندها زن را ضعیفه ای  میدانند كه جایش در مطبخ است  و فقط در مطبخ . پس چنین زنی نمیتواند تقشی در جامعه داشته باشد . اما من همیشه  زن ایرانی را تحسین كرده ام ، زن ایرانی یكی از مهربان ترین و باهوش ترین زنان جهان است و همین زنهای ایرانی بودند كه شجاعانه در برابر خمینی قد عام كردند و نترسیدند . این قد علم كردن و این مقاومت را آقای خمینی هرگز نمیبخشد . او موجود كینه توزیست. یادتان است كه شعارشان چه بود ؟  یا روسری با تو سری . آنان گمان میكردند هر زنی حجاب اسلامی نداشته باشد بی تقواست .خدارا شكر كه زنان ایرانی نشان دادند كه از چه هوش فرهنگ و نجابتی برخوردارند .