۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

حالا که دیگر مرغ طوفان نیست سردارفرداهای ایران کیست؟


حالا که دیگر مرغ ِ طوفان نیست
سردار فرداهای ایران کیست؟
شب کورها شادند و در پرواز
در شهرشان امشب چراغانیست

حالا که دیگر نیست،
انگار می دانیم
او چون عقابی پیر؛ تنها بود
ما در حصار ِ خویشتن، بی او
او در گریز از خویش، با ما بود

آنشب که ایران خسته از فریاد
در دستهای او رهایی یافت
ما بی خبر از وحشتِ تاریخ
رفتیم و تنهایش رها کردیم
او صبح ِ صادق بود و ما مسحور
بر فجر ِ کاذب اقتدا کردیم

حالا که دیگر نیست
انگار می دانیم:
او روشنایی بود و هشیاری
معنای آزادی و بیداری
در دستهایش زندگی جاری
یک لحظه بود امّا، چه بسیاری.

فریادِ او در شعرها جاری ست،
خاموشی اش، آغاز ِ بیداری ست
"شعراز:دكتر نوریزاده"

امروز ضحاكیان از قاتل اندیشه به گرمی استقبال كردند.استقبال از تروریستی كه حتی خودش هم انتظار نداشت دور گردنش دسته گل بیندازند و دهها خبرنگار و عكاس از او گزارش تهیه كنند.كسی كه دكتر بختیار آن پیرمرد لاغراندام را باهمدستی دوستانش به فجیع ترین شكل ممكن كاردآجین كرد.كسی كه نماد دموكراسی را قصابی كرد و امروز با گل و شیرینی  از او بسان قهرمان ملی و سردار فاتح استقبال كردندو باز تروریستی دیگر از فرانسه به مقصد ایران روانه گشت.این تروریست در این مدت نه در سیاهچالهایی همچون اوین و گوهردشت كرج و نه در كهریزك بلكه در فرانسه مهد آزادی و احترام به حقوق شهروندی بسر برد و بغیر از چند سال اول بقیه اوقات در خارج از زندان بود و تنها اجازه برگشت به وطن را نمی یافت كه امروز این اجازه به وی داده شد. یکی از دریغ های بزرگِ من این است که چرا جوانانِ امروزِ ایران، هنوز، ذره ای این مرد بزرگ را نشناخته و نمی شناسند و با شنیدن نام او، به یاد همان شعارهای سفیهانه ی 28 سال پیش که معلّمان بیسواد تاریخ در دوره های راهنمایی و دبیرستان بدانان آموخته اند، مفتخر می شوند. نه تنها جوانان، بلکه بسیاری پدران و مادران انقلابیِ دیروز هم نمی دانند که بختیار که بود؟ چه می گفت و چه می خواست؟ او یکی از بزرگترین مخالفانِ رژیم  شاه و شخص محمّدرضا شاه پهلوی بود و سراسرِ زندگیش را در راهِ آزادی، آرمان مشروطیّت و مبارزه با استبداد و حکومتِ مطلقه ی فردی، سپری کرده بود. حقیقتی که بهتر از هر کس، خود یاران و همرزمانِ او بدان واقف بودند؛ به صداقت و پاکدامنیِ وی، ایمان داشتند امّا در آن بزنگاه شومِ تاریخ، سودای قدرت و مکنت،با چاشنی ساده لوحی و بی سوادی سیاسی آنان را بجای ارجِ دوراندیشی و کوششِ خالصانه برای نجات میهن، به سوی دخیل بستن به درخت سیب نوفل لوشاتو رهنمون ساخت. بختیار تنها ماند. فریادهایش ناشنیده ماند و در خروش  جنون و فریب خوردگی، گم شد؛ امّا درسِ پایمردی و ایستادگی اش در برابر  استبداد و خودکامگی، مانا و پاینده شد. آرمانی که بسیارانی، داعیه دارش بودند؛ امّا او با خون خود، حقّانیّت صداقت، راستی و درستی اش را به ما شناساند.
دولت فخیمه فرانسه كه روزگاری آیت الله خمینی را در آستینش پرورش داده بودودر قتل بختیار نهایت همكاری را با تروریستها داشت،امروز نیز قاتل بختیار را با كلوتید ریس كه اتهامش عكس گرفتن از تظاهرات مردمی و ارسال به دوستانش است مبادله كردوچه معامله ی پرسودی!حال ساركوزی برایمان ژست بگیرد و از سبزها دفاع كند ولی دم خروس فرانسه بیرون زده و این بدان معناست كه گاهی فرانسه هم به ریشمان میخندد.همانطور كه آمریكا و انگلیس میخندند و بقول انیس نقاش(كسی كه برای بار اول دست به ترور ناموفق دكتر بختیار زد)اگر پای منافع اقتصادی بیفتد فرانسه دهها دكتر بختیار را فدای منافعش میكند.و انیس از همكاری پلیس فرانسه پرده برمیدارد و ما امروز به نیكی در مییابیم كه دل بستن به كشورهای غربی میتواند به قیمت از بین رفتن جنبش گردد. وجهه همت دكتر بختیار این بود كه در عین تبلیغ و تلاش برای استقرار دمكراسی و حاكمیت ملی ، مردم را از خطر اعمال نفوذ قدرت های خارجی كه برای تامین منافع خود ، روزگاری حكومت چكمه و روزگاری حكومت نعلین را به ملت ایران را تحمیل میكنند را بر حذر دارد خطر شعار ساده لوحانه  این برود هرچه بجایش بیاید  را به یاد آنها می آورد . عواقب و عوارض یك حكومت قلدری دیگر را كه برخی از سادگی و برخی به اغراض نفع جویانه تجویز میكردند به مردم گوشزد میكرد .مبارزه او برای نجات ایران از بند دیكتاتوری مذهبی و مصون ساختن كشور از خطر انواع دیگر دیكتاتوری بود . اما آن روز كه امكان ایستادگی در برابر سیل بنیان كن نبود ، بختیار كه تا آخرین ساعت درسنگرش باقی مانده بود میتوانست با سربلندی كسی كه تا سر حد توانایی وظیفه انسانی و مالی اش را انجام داده ، خود را از مهلكه كنار بكشد و با سرمایه عزت و اعتباری كه مبارزه چهل ی ساله اش و فداكاری آخرین روزها ، برایش اندوخته بود در ساحل عافیت زندگی امن و آرام و آبرومندی را طی كند را طی كند . برای بختیار ، ایستادگی در برابر هیتلر و موسو لینی و دیگر قلدران و زورگویان یك وظیفه انسانی بوده زیرا آنان به چیزی تجاوز میكردند كه در نظر او گرامی ترین و عزیز ترین نعمت و ثروت آدمی یعنی آزادی و دمكراسی بود و آنگاه كه به وطن بازگشت با عشق آتشین و لایزالی كه به ایران و هرچه ایرانی بود داشت مبارزه برای احقاق حقوق ملت و پیروزی دمكراسی را با شور و اشتیاقی دو چندان زیر پرچم بزرگ مرد تاریخ ایران دكتر محمد مصدق تا سرحد امكان . اقتدار برای استقلال و آزادی ایران و استقرار دمكراسی مبارزه كرد . آنچه بیش از هر چیز آن را به مصدق پیوند میداد ، اعتقاد مشترك آنها به آزادی ، دمكراسی و حكومت قانون بود .
حال نگاهی میندازیم به كارنامه دكتربختیار و نحوه سلاخی شدن ایشان و دوست همراهش سروش کتیبه.
روز ششم اوت ۱۹۹۱، رادیوی خبری دولتی فرانسه، برنامه‏‏های عادی خود را قطع و این خبر را اعلام کرد: «شاپور بختیار، آخرین نخست‏وزیر محمد رضا پهلوی، آخرین شاه ایران، در خانه‏اش در حومه‏ی پاریس، به قتل رسید»بختیار؛مردی که دکترای علوم سیاسی خود را از دانشگاه سوربن دریافت کرد؛ در جنگ‏های داخلی اسپانیا علیه فرانکو جنگید؛ همراه نیروهای مقاومت فرانسه، به عنوان داوطلب در جنگ علیه اشغال فرانسه از سوی نازی‏ها حاضر بود؛ در جریان ملی شدن صنعت نفت با مصدق همراهی کرد؛ در زمان اوج‏گیری انقلاب، مقام نخست‏وزیری را قبول کرد؛ پس از اعلام بی‏طرفی ارتش، مجبور به زندگی مخفی و سپس سفر به فرانسه شد؛ نهضت مقاومت ملی را بنیان گذاشت و به مخالفت صریح با جمهوری اسلامی پرداخت.دو بار طرح‏هایی برای ترور او ناموفق ماند. اما بار آخر در تاریخ پانزدهم مرداد ۱۳۷۰، برابر با ششم اوت ۱۹۹۱، شاپور بختیار و منشی وی، سروش کتیبه، در خانه‏ی مسکونی‏اش در حومه‏ی پاریس، توسط گروهی سه نفره به قتل رسید که علی وکیلی‌راد در سویس دستگیر و به فرانسه تحویل داده شد. وکیلی‌راد در طول محاکمه‏اش در سال ۱۹۹۴، اعتراف کرد که جمهوری اسلامی وی و همکارانش را مأمور قتل شاپور بختیار کرده بود.
پیشینه تاریخی
دشمنی میان دکتر شاپور بختیار و مقامات جمهوری اسلامی به روزهای نخست انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷بازمی‌گردد. دکتر شاپور بختیار حقوق دان و مدافع دمکراسی با تمایلات سوسیال دمکراتیک بود. او یکی از رهبران حزب ایران و جبهه ملی طرفدار مصدق بود که با استبداد محمد رشا شاه پهلوی مخالفت می‌کرد. در دوران تحولات انقلابی سال۱۳۵۷، شاه از میان سایر شخصیتهای معتدل مخالف، از دکتر بختیار خواست تا مقام نخست وزیری را به عهده بگیرد. بختیار این نامزدی شاه را به خاطر آن پذیرفت که معتقد بود برای موفقیت در گذار به دمکراسی نیاز به برقراری حکومت قانون حقوق دمکراتیک است. در طول مدت زمامداریش (۱۳ دی تا ۲۲ بهمن)، او پلیس سیاسی (ساواک) را منحل کرد، تمامی زندانیان سیاسی را آزاد کرد، به مطبوعات آزادی داد، و سانسور را منسوخ کرد. او به ملت درباره ظهور یک دیکتاتوری جدید هشدار داد و از ایرانیان مصرانه خواست تا احزاب سیاسی و اتحادیه‌های کارگری خود را ایجاد کرده و برای انتخابات آماده شوند.آیت الله خمینی، رهبر جنبش مردمی ایران که طرفدار حکومت مذهبی بود، تلاشهای بختیار برای برقراری حکومت دمکراتیک را باطل اعلام کرد و از مردم خواست تا علیه دولت او قیام کنند. در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، دولت بختیار به دنبال شورش مردمی سقوط کرد. بختیار برای مدت شش ماه در ایران مخفی شد و سپس در تیرماه ۱۳۵۸به فرانسه گریخت. جایی که مخالفتش را با رژیم اسلامی تازه تاسیس شده اعلام کرد و مبارزه برای برقراری یک رژیم دمکراتیک را آغاز کرد. در همین زمان در ایران گروهی به نام "نقاب" از افسران ارتش و عده‌ای غیرنظامی تشکیل شد. آنها درباره تحکیم یک دیکتاتوری جدید در ایران ابراز نگرانی کردند و به حمایت از بختیار به عنوان رهرو واقعی مصدق و رهبر مدافع دمکراسی، برخاستند. روز ۱۶ تیر ۱۳۵۹ مقامات ایران مدعی شدند که شبکه‌ای از نظامیان و غیرنظامیان طرفدار بختیار را که برای سرنگونی رژیم اسلامی توطئه می‌کردند، متلاشی کرده‌اند. در طی ماههای بعد، بیش از یکصد نفر به اتهام عضویت در "نقاب" و هواداری از بختیار اعدام شدند.

تروری که در اینجا مستند شده است، دومین اقدام برای کشتن بختیار بوده است. در سال ۱۳۵۹ جمهوری اسلامی یک واحد تروریستی به رهبری یک فلسطینی بنام "انیس نقاش" را برای برنامه ریزی و انجام ترور بختیار در آپارتمانش در حومه پاریس، اعزام کرد. اما اقدام به ترور با شکست مواجه شد و بختیار جان سالم به دربرد. واحد تروریستی که روز ۲۷‌تیرماه حمله کرده بود، یک پلیس و یک همسایه را به ضرب گلوله کشت. پلیس دیگری بطور دائم فلج شد. اعضای این واحد تروریستی دستگیر، محاکمه و به حبس ابد محکوم شدند. (۱۹ اسفند ۱۳۶۰)
  
روز ۱۵ مرداد ۱۳۷۰، بیش از ده سال بعد از تلاش ناموفق گروه تروریستی نقاش، شاپور بختیار به همراه منشی شخصیش، سروش کتیبه، در خانه‌ای واقع در "سورن" (شهر کوچکی در حومه پاریس) که به شدت توسط نیروهای امنیتی فرانسه نگهبانی می‌شد، به قتل رسید. در آن روز بختیار قرار ملاقاتی با سه نفر داشت که یکی از آنها عضوی از سازمان خودش بود. فرد مورد نظر که فریدون بویراحمدی نام داشت توسط سازمان اطلاعات ایران اجیر شده بود تا دو مرد دیگر به نامهای علی وکیلی راد و محمد آزادی که گفته می‌شود از اعضای سپاه پاسداران بودند را همراهی کند. این واحد تروریستی موفق شد تا خانه را ترک کرده و نهایتاً از کشور خارج شوند. اگرچه پلیس در تمام مدت، چه قبل، چه در حین انجام جنایت، و چه بعد از آن در حیات منزل دکتر بختیار مستقر بود، مقامات فرانسوی اعلام کردند که اجساد کشته شدگان را ۳۶ ساعت پس از قتل کشف کرده‌اند. روز ۳۰ مرداد ۱۳۷۰، یکی از آدمکشان، علی وکیلی راد، در ژنو دستگیر شد. اما همدستان وی در شرایط مبهمی گریختند.

رژیم ایران هرگونه دخالتی در این ترورها را انکار کرد. اما تحقیقاتی که توسط قاضی تحقیقات فرانسه، ژان لوئی بروگیر، انجام شد، دخالت مقامات ایرانی را مستند ساخته است. بنابر گزارش قاضی، در مرداد ماه ۱۳۷۰ دولتهای آمریکا و انگلیس پیامی را از وزارت اطلاعات ایران به اروپا ردیابی و رمزشکنی کرده‌اند. روز چهارشنبه ۱۶ مرداد، بیست و چهار ساعت قبل از آنکه اجساد بختیار و کتیبه کشف شوند، این وزارتخانه درباره قتلشان تحقیق می‌کند (اکسپرس ۲۲ آگوست ۱۹۹۱).

تحقیقات به اعلام جرم علیه شمار بسیاری که با دولت ایران رابطه داشتند، انجامید.  
رئیس جمهور فرانسه فرانسوا میتران، مسئولیت نظام جمهوری اسلامی را در قتل دکتر بختیار و سروش کتیبه تصدیق کرد و در اعتراض به این قتل ها سفر برنامه ریزی شده‌اش را به تهران در پاییز ۱۳۷۰ لغو کرد. (مصاحبه با ایدیوت آهاقونوٍث در ۲۰ نوامبر ۱۹۹۲(

سه نفر از متهمان از تاریخ ۱۱آبان تا ۱۵آذر ۱۳۷۳ توسط "دادگاه ویژه جنایی" (پاریس) محاکمه شدند. دادگاه علی وکیلی راد را مجرم تشخیص داده و به حبس ابد محکوم کرد. مسعود هندی، خویشاوند خمینی و کارمند تلویزیون دولتی ایران، به جرم همدستی در توطئه تروریستی به ده سال زندان محکوم شد.

غلامحسین شوریده شیرازی نژاد و حسین شیخ عطار، مشاور وزارت مخابرات ایران، ناصر قاسمی نژاد، فریدون بویراحمدی و محمد آزادی، افسر سپاه پاسداران، همگی غیاباً محاکمه شده و گناهکار تشخیص داده شدند و روز ۲۶ خرداد ۱۳۷۴ به حبس ابد محکوم گردیدند.

اتهامات دكتر بختیار

در ماههای پس از پیروزی انقلاب اسلامی، مقامات جدید ایران اتهاماتی علیه شاپور بختیار را در موارد متعدد اعلام کردند. آیت الله خمینی در سخنرانی روز۱۶ اردیبهشت۱۳۵۸ شاپور بختیار را به "خیانت" متهم کرد. روز ۱۶ آذر ۱۳۵۸ آیت الله خلخالی یکی از نخستین حاکمان شرع که توسط آیت الله خمینی منصوب شده بود، آقای بختیار را متهم کرد که "از محل تبعیدش در پاریس فعالانه با آیت الله خمینی مخالفت می‌کند."

مدارک و شواهد

چهار روز پس از متهم کردن بختیار به خیانت، آیت الله خمینی در سخنرانی دیگری اتهام را به این نحو باز کرد: "این مرد یک احمق بود. به او توصیه کردم که به انقلاب ملحق شود. اگر به من گوش کرده بود الان نخست وزیر بود. وقتی در پاریس بودم، به او نصیحت کردم که الان که شاه رفته است و تو چیزی بدست آورده‌ای (رفتن شاه)، بیا و بگو که این را برای خدمت به ملت کرده‌ای و بگو که خود را در اختیار ملت قرار می‌دهی. اگر این کار را کرده بود، یک قهرمان می‌شد. او نفهمید که چه باید بکند." آیت الله خمینی به استعفایی اشاره می‌کرد که پس از خروج پادشاه، از دکتر بختیار تقاضا کرده بود. رد تقاضای استعفا و تسلیم نشدن در برابر خواست آیت الله خمینی ممکن است مدرک جرمی علیه او محسوب شده باشد.

دفاعیات
به دکتر بختیار پیش از ترور شدن فرصتی برای دفاع از خویش داده نشد. هر چند که در مواقع متعددی دلایل خود برای عدم استعفا را عنوان کرده بود. بختیار استدلال می‌کرد که با پذیرفتن مقام نخست وزیری، او متعهد شده بود که تغییرات سیاسی را تحت لوای قانون سازماندهی کند. از آنجایی که رهبری خمینی پس از چندین تظاهرات توده‌ای به نفع وی شکل گرفته بود و آیت الله مشروعیت خویش را از این تظاهرات کسب می‌کرد، بختیار از تسلیم شدن به خواست تظاهر کنندگان خیابانی سرباز زد. بختیار ادعا می‌کرد که تظاهرات خیابانی نمی‌تواند جایگزین انتخابات دمکراتیک گردد. بختیار اگرچه رهبری خمینی در جنبش را تایید می‌کرد، اما نمی‌دانست که تحت چه عنوانی خمینی خود را محق می دانست که نخست وزیر کشور را مجبور به استعفا کرده و استعفای وی را بپذیرد. بختیار معتقد بود که خمینی می‌بایست ابتدا در یک انتخابات آزاد و منصفانه به پیروزی می‌رسید تا مشروعیت قانونی و دمکراتیک پیدا می‌کرد. او خمینی را دعوت به شرکت و پیروزی در انتخاباتی کرد که او به عنوان نخست وزیر موقت، آزاد و منصفانه بودنش را تضمین می‌کرد. بختیار استدلال می‌کرد که عدم استعفایش نه خیانت، بلکه مقاومتی بود علیه دیکتاتوری جدیدی که در حال تکوین بود.

حکم

طی سخنرانی عمومی روز۱۶ اردیبهشت ۱۳۵۸، آیت الله خمینی بختیار را به مرگ محکوم کرد. دو روز بعد طی مصاحبه‌ای با روزنامه کیهان، آیت الله خلخالی به وجود حکم مرگ برای دکتر بختیار اشاره کرد و مدعی شد که جمهوری اسلامی حق آنرا دارد که این حکم را در هر کجای دنیا به مورد اجرا درآورد. دانسته نیست که بعد از آن آیا حکم مرگ دیگری توسط جانشین آیت الله خمینی صادر شده است یا خیر. این حکم در خانه شاپور بختیار در شهرکی نزدیک پاریس بنام "سورن" به مورد اجرا گذاشته شد.پیرمرد با ضربات چاقو به طرز فجیعی سلاخی شد.
شادروان بختیار هشدارمان داد که دیکتاتوری نعلین صد بار بدتر است از دیکتاتوری چکمه . نشنیدیم و به تجربه ، آنرا درک نمودیم . 12 فروردین 58 ، پدران و مادران ما بر آن سند صحه گذاشتند و تاوان دادند و تاوان دادیم در این سی ساله با پذیرفتن پارادوکس ابلهانه جمهوری اسلامی.امروز اما قضیه بدتر هم شده است . با روی کار آمدن تیم سپاهی و مدیریت فکری یک جانی تمام عیار چون مصباح یزدی و رهبری یک ضحاک چون سید علی خامنه ای ، دیکتاتوری جدیدی را تجربه میکنیم . دیکتاتوری چکمه است بار دیگر اما چکمه ای که در نعلین پنهان شده است .

__________در همین باره:__________
وبسایتِ دکتر شاپور بختیار:

زندگینامه ی دکتر بختیار به قلم ِ خودش:

جنتی یك اسلام شناس واقعی است

ساعت سه و نیم چار شب بعد از وبگردی همیشگی خوابیدم.خسته و كوفته از اخبار بگیروببند و تهدید و زندان.بخصوص از وضعیت دشوار روزنامه نگاران باشرف مثل زیدآبادی و سحرخیز كه اینروزها از زندانی به زندان دیگر تبعید میشوند تا شاید بشكنند و از این نكته غافل كه اگر امثال زیدآبادیها اهل شكستن و توبه كردن بودند همزمان با ابطحی و عطریانفر میشكستند و اعتراف میكردند تا این همه دچار محنت و رنج نشوند.باری به سختی خوابم برد ولی بعد از مدتی اندك با صدای اذان صبح بیدار شدم و اینبار هركاری كردم خوابم نبرد!یاد دورانی افتادم كه تازه به سن بلوغ و به اصطلاح تكلف رسیده بودم و صبحها با شور و اشتیاق تمام نماز میخواندم و اگر روزی نماز صبحم قضا میشد آنروز عذاب وجدان میگرفتم!
آنروزها معلم پرورشی مان آنقدر از آتش دوزخ و عذاب شب اول قبر در مورد تارك نماز میگفت كه از خوف و ترس آتش جهنم صبحها خواب را بر خودم حرام میكردم تا شاید خدا رحمش بیاید و جهنمی نشوم.حتی كار را به آنجایی رسانده بودم كه نماز شب هم میخواندم!حتی برای آموزش نماز شب روزی پیش آخوند محله مون رفتم تا ازش نماز شب و مستحبات و مكروهات را كامل یاد بگیرم غافل از اینكه آخوند جماعت مرد عملند و نبایستی با این قماش افراد خیلی صمیمی شد والبته شانس با من یار بود كه این آخوند مرد عمل و آموزش نبود!
روزها گذشت و اكنون نه من كه اكثر هم سن و سالانم(نسل سومی ها)حتی آداب وضو گرفتن هم از یادمان رفته تا چه رسد به شكیات و مبطلات نماز!آنقدر بنام دین كشتند و بردند و خوردند كه حالا همه به دین بدبین شده ایم.دین رو به مثابه نعلین استحمار مردم میپندارم.دین مجوزی برای كشتن و غارت مردم بیسواد وامی.وقتی میبینم احمدگوریل و تمساح یزدی وجنتی لعنتی بعد از خواندن نماز دستور كشتن صادر میكنند و طائب فرمانده بسیج بعد از تجاوز وضو میگیرد و به نماز می ایستد و عین السلام علیك را طوری غلیظ ادا میكند كه ملك فهد از عرب بودنش خجل میشود و آیت الله شكرفروش كه با واردات بی رویه شكر باعث بدبختی هزاران كارگر وگرسنگی ده ها هزار خانواده شده،در نمازش والضالین را چنان مد میدهد تا نفسش بند بیاید و بالاخره آقای خامنه ای در نمازش چنان قیافه مظلومانه میگیرد كه تو گویی خود علی بن ابی طالب هست فتوای خون میدهد و در آن واحد دهها جوان عزیز كشورمان به خون پاكشان می غلتند تا سیدعلی،دست بوس دلقكی بنام محمود را به هر قیمتی حفظ كند.
وقتی میبینم نمازگزاران ما گوریل و تمساح و سیدعلی هست من برای چه نمازگزارم؟!وقتی میبینم احمقهایی مانند صدیقی و امامی كاشانی و مطهری در مورد حجاب چنین نظریه های مشمئزكننده ای دارند كه باعث آبروریزی كشورمان در جهان میشود من چرا باید به اسلام علاقه مند باشم؟دوستان میگویند این اسلام راستین نیست!پس اسلام راستین كجاست؟شما نمونه بیاورید كه در جایی اسلام راستین حكومت میكند و خوب هم حكومت میكند تا ما با شما هم عقیده شویم.احمد جنتی بهتر از من و شما اسلام شناس است او80سال دارد عمرش را در راه شناخت اسلام سپری كرده.اودستور كشتن میدهد و احسنت میفرستد به اعدام و قتل و شكنجه.اگر جنتی وعلمای معظم فسیل كه همشون بالای 80سال سن دارند اسلام شناس نیستند پس چه كسی اسلام شناس است. در این قضایای اخیر به نیكی دیدیم كه قریب به اتفاق این علمای بلاد اسلامی حوادث اخیر را "فتنه"خواندندو دستگیر شدگان را محارب.این حكومتی كه الان بر ما حاكم شده دقیقا اسلام است آنهم از نوع راستینش.آنزمان هم اگر دست علی بن ابی طالب سپاه پاسدارانی به این گستردگی بود از كجا معلوم كه او هم مثل این جماعت رفتار نمیكرد؟در اسلام اصلی هست بنام "حفظ اسلام با پاگذاشتن روی اصل و فرع"یعنی حفظ حكومت اسلامی از اوجب واجبات است.یعنی برای حفظ حكومت اسلامی میتوان هزاران نفر بیگناه را كشت،زندانی و تبعید كرد،تجاوز و شكنجه كرد و در غیاب حاكم عادل اگر حاكم فاسقی هم در راس حكومت بود باید از او حمایت كرد تا اسلام خدشه ای نبیند.یعنی كاری كه این حكومت وطرفدارانش انجام میدهد.همان به كه خودمان را گول نزنیم و از اسلام راستین و ناراستین سخنی نرانیم.

علت حمله های پی در پی جواد لاریجانی به موسوی چیست؟

موضع گیریهای تند و الفاظ موهن محمدجواد اردشیر لاریجانی درباره مهندس میرحسین موسوی واصرار بر تکرار این موضع و تشبیه نخست‌وزیر دوران جنگ و مورد تایید و وثوق کامل آیت الله خمینی به مسعود رجوی یا ابوالحسن بنی‌صدر از چند منظر مایه شگفتی است و در عین حال این پرسش را شکل می‌دهد که با کدام انگیزه و نیت چنین مواضعی گرفته میشود و ناشی از چه احساس یا فقدان کدام حس است. شگفتی از این بابت که یک پرورش‌یافته در خانواده‌ای روحانی بیش از دیگران می‌داند که تهمت و افترا وارد کردن به یک مسلمان دیگر تا چه اندازه در آموزه‌های دینی مورد نهی و مذمت قرار گرفته است. چندان که آیاتی از سوره نور در قرآن کریم به رد تهمت وارده به عایشه همسر پیامبر اختصاص دارد و مسلمانان را از افترازنی برحذر می‌دارد.هر چند من در این مبحث سعی كرده ام به مطالبی اشاره كنم كه كاملا مستند هستند.در تهیه این گفتار به مواردی برخوردم كه هرچند از منابع موثقی در مورد برخی فسادهای ایشان حكایت دارد ولی چون به قطعیت نرسیدم(و ما مثل آنان اهل تهمت زنی نیستیم)به این موارد اشاره نخواهم كرد.
علی لاریجانی و آیت‌الله صادق لاریجانی برخلاف برادرشان جواد سعی كرده اند تا از ادبیات خشن و رادیكال دوری كنند ولی برادر بزرگتر بانادیده گرفتن جایگاه دوبرادر كه یكی رئیس قوه قضائیه و دیگری رئیس قوه مقننه میباشد روی به موضعی رادیكال آورده و در واقع با اتخاذ سیاستی رادیكالتر از اصولگرایان در واقع كاسه ی داغتر از آش شده استواصرار دارد که یک لاریجانی متفاوت را تصویر کند.اما چنین لحن انتقام جویانه ای ریشه در دهه 60 و اتفاقات روی داده در آن زمان و بعد از رحلت بنیانگذار حكومت اسلامی دارد.وقتی یک لاریجانی بر کرسی ریاست پارلمان می‌نشیند و لاریجانی دیگر دستگاه قضا را به کف می‌گیرد از برادران سوم و چهارم و پنجم انتظار می‌رود در هر گفتار و رفتار خود این نکته را لحاظ کنند و آن دو را به دردسر نیندازند. تصور کنید مهندس موسوی از محمدجواد اردشیر لاریجانی به خاطر این همه تهمت و افترا که کوچک‌ترین آنها اتهام قصد کودتا علیه نظام جمهوری اسلامی است به دادگاهی شکایت کند. رییس قوه قضائیه چه باید بکند؟ یا این که نماینده‌ای در مجلس بخواهد از تریبون نطق پیش از دستور همان الفاظ و اتهامات را درباره او به کار برد. رییس مجلس که برادر اوست چه واکنشی باید نشان دهد؟ اینجاست که می‌توان حدس زد اولین معترضان محمدجواد، علی و آیت‌الله صادق لاریجانی هستند. چه به صورت ناخواسته آنها را نیز وارد این ماجرا می‌کند و شاید به همین خاطر بود که رییس مجلس کوشید خرج خود را جدا کند و در مصاحبه با خبرنگاران در حاشیه نمایشگاه انجمن نجوم ایران در محل مجلس شورای اسلامی گفت: «ما امروز و در عالم سیاست بیش از آن که به رصد نجومی نیاز داشته باشیم به رصد سیاسی نیاز داریم تا در کهکشان سیاست مسایل را دقیق‌تر ببینیم و با مشی درست حرکت کنیم.»كلمه "رصد"در گفتارهای علی لاریجانی زیاد استفاده میگردد و به نجوم و فضا(اغراق)اشاره دارد.و این بدین معنی است كه وی سخنان برادرش را نجومی و اغراق‌آمیز دانسته و او را به سیاست‌ورزی توصیه کرده است و البته نكته جالب اینجاست كه  محمدجواد بیشتر از علی داعیه سیاست و دیپلماسی دارد و در سال‌هایی که علی به تدریس فلسفه در دانشگاه امام حسین بسنده می‌کرد و چندان اشتهار سیاسی نداشت او معاون وزارت امور خارجه بود و برخلاف رشته تحصیلی خود – فیزیک نظری – دست درکار و دل مشغول سیاست.اما با این مقدمه طولانی(كه امیدوارم حوصله تان سر نرفته باشد)به اصل میپردازم
نگاهی كلی به لاریجانیها
محمدجواد لاریجانی متولد سال 1330 است در حالی که علی وصادق از او کوچک‌تر هستند. پدر محمدجواد لاریجانی اگرچه نزد عموم به عنوان مرجع تقلید شهرت نداشت اما صاحب توضیح‌المسایل بود. مرحوم میرزا هاشم آملی در هفتم اسفند سال 1371 در 91 سالگی درگذشت. از سوی دیگر در دهه 60 علی لاریجانی به جز یک دوره فروغ کوتاه مدت در ریاست سازمان صدا و سیما و در عنفوان جوانی که آن هم به دامادی استاد مطهری نسبت داده شد چندان حضور پر سر و صدا نداشت. در حالی که محمدجواد معاون وزارت امور خارجه بود و یکی از سه عضو هیات اعزامی امام خمینی به اتحاد شوروی سابق برای تسلیم پیام رهبر فقید انقلاب به میخائیل گورباچوف. او کاندیدای وزارت خارجه در دولت ناطق نوری هم بود و در سه دوره نماینده مجلس بوده و ریاست مرکز پژوهش‌های مجلس را نیز که خود بنیاد گذاشت برعهده داشته است. از این رو می‌توان گفت که برای خود فضل تقدم قایل است و دوست دارد رسانه‌ها که مدام از علی لاریجانی یا صادق لاریجانی خبر می‌دهند و نقل قول می‌کنند از او نیز بنویسند که لاریجانی است با قدمت بیشتر. دوست دارد وقتی می‌گویند لاریجانی و می‌پرسند کدام برادر، گزینه‌ها فقط علی و آیت‌الله شیخ صادق نباشند و از محمدجواد نیز یادی کنند.
لاریجانی و گفتگو با شیطان در قعر جهنم!
با این که لاریجانی به طیف محافظه‌کار و اصول‌گرا تعلق دارد اما از منظر «دیپلماسی» نگاهی لیبرالی دارد. این جمله وی مشهور است که «با شیطان در قعر جهنم نیز می‌توان مذاکره کرد». او از هواداران جدی مذاکره ایران و آمریکا بود اما چون این خواسته را چندان علنی نمی‌کرد و تحقق آن را منوط به تایید غایی رهبری می‌خواند مانند عطاءالله مهاجرانی که مقاله «مذاکره مستقیم» را در روزنامه اطلاعات نوشت مورد غضب قرار نگرفت.
لاریجانی و خوش خدمتی به احمدی نژاد
او بسیار دوست میداشت هم اكنون بجای جلیلی میبوداکنون كه زمان مذاکره فرا رسیده است.اما محمدجواد لاریجانی به بازی گرفته نمی‌شود. او دوست‌تر می‌داشت عناوینی چون ریاست مرکز تحقیقات فیزیک نظری، ریاست انجمن نجوم ایران و ریاست پژوهشگاه دانش‌های بنیادی را یک جا می‌داد و ریاست هیات مذاکره‌کننده ایرانی را می‌گرفت و طرف گفت‌وگوی آقای برنز او بود نه سعید جلیلی! آقای جواد لاریجانی به بهانه حمله به مهندس موسوی در واقع صدای خود را بلند کرده تا محمود احمدی‌نژاد بشنود. موضعی متفاوت و تندتر از برادران خصوصاً رییس مجلس اتخاذ می‌کند که محمود احمدی‌نژاد بپسندد. دست کم این که طرف مشاوره قرار گیرد. کدام مشاور رییس دولت این همه تهمت و افترا به کاندیدای رقیب رییس جمهور اصول‌گرا وارد کرده است؟
لاریجانی توسط ایتالیایی ها تخلیه اطلاعاتی میشود!
دكتر محمدجواد لاریجانی كه در دوران وزارت دكتر علی‌اكبر ولایتی، معاونت وزارت خارجه را بر عهده داشت، به طور ناگهانی از سمت خود بركنار شد.اگرچه هیچ‌گاه علت این بركناری رسماً اعلام نشد، اما شایعاتی درباره آن وجود داشت تا این‌كه در انتخابات دوره قبل ریاست‌جمهوری كه دكتر ولایتی تمایل خود برای كاندیداتوری در صورت عدم حضور هاشمی رفسنجانی در انتخابات اعلام كرد، جواد لاریجانی با حضور در شبكه اول سیما، شدیدترین حملات را متوجه وی نمود.این واقعه در انتخابات اخیر نیز با حضور میرحسین موسوی تكرار شد و مجدداً جواد لاریجانی با سخنرانی و گفتگوهای مكرر مطبوعاتی و تلویزیونی به حمله به شخصیت و عملكرد موسوی در قبل و بعد از انتخابات پرداخت.یكی دیگر از دلایل مخالفت جواد لاریجانی با موسوی را پی‌نوشت جنجالی نخست‌وزیر وقت درباره جواد لاریجانی دانست.بنابر اظهار این منبع، ‌در اوج جریان جنگ تحمیلی، جریانی از سوی دولت‌های خارجی برای تخلیه اطلاعاتی و آگاهی از مسایل داخلی نظام وهمچنین ایجاد اختلاف بین مسئولان مختلف كشور شكل گرفته بود كه در پی آن، بخشنامه‌ای با هماهنگی دكتر ولایتی از سوی نخست‌وزیری ابلاغ شد كه هیچ مقام جمهوری اسلامی حق ملاقات دو نفره با مقامات خارجی را ندارد و در كلیه ملاقات‌های طرف ایرانی، باید دو نفر از مسئولان ایرانی حاضر باشند تا امكان تخلیه اطلاعاتی یا ایجاد اختلاف بین مسئولان ایرانی توسط بیگانگان كاهش یابد.پس از ابلاغ این بخشنامه كلیه مسئولان دولتی و سایر نهادها و قوای سه‌گانه بر اساس این دستورالعمل رفتار می‌كردند تا این‌كه در گزارشی از سوی دولت ایتالیا به ملاقات خصوصی محمد جواد لاریجانی، معاون وقت وزارت خارجه با نخست‌وزیر ایتالیا اشاره می‌شود. با توجه به آن‌كه نه قبل و نه بعد از این ملاقات در این سطح بالا، جواد لاریجانی، اطلاعی از اصل و جزئیات مذاكرات به وزارت خارجه نداده بود، مهندس موسوی ذیل خبر، در پی‌نوشتی خواستار مصاحبه وزارت اطلاعات با جواد لاریجانی برای آگاهی از علت و جزئیات مذاكره شده بود.عدم درج عنوان محرمانه ذیل این پی نوشت كه احتمالاً برای اطلاع سایر مسئولان و مقامات جهت پرهیز از این‌گونه اقدامات انجام شده بود، موجب گردید تا موضوع بین مسئولان مربوطه منتشر نشود.اگرچه مسأله مذكور منجر به بركناری جواد لاریجانی نگردید و علت اصلی این برکناری را مخالفت لاریجانی با حکم امام خمینی در باره ارتداد سلمان رشدی برشمرد. مخالفتی که به طرد او از مقام معاونت وزارت امورخارجه و هر شغل سیاسی دیگر تا رحلت امام منجر شد. پس از آن هم با رانت شورای نگهبان و محافظه کاران با احتیاط تا مقام نمایندگی مجلس اسلامی ارتقاء یافت. اما این پی‌نوشت جنجالی مهندس موسوی موجب شد تا وی به صورت جدی از نخست‌وزیر دلگیر شود و اكنون كه ظاهراً موقعیت مناسبی است، وی به ابراز لطف بی‌شائبه ایشان مشغول است.

لاریجانی؛از جاسوسی تا تماشای  چرت ملوکانه ولایتی!
محمدجواد در دولت مهندس موسوی از وزارت خارجه کنار گذاشته شد. او در برنامه «نگاه یک» سیمای جمهوری اسلامی ایران درباره علل اختلاف خود با دکتر ولایتی (وزیر خارجه در دولت موسوی) گفت: «من در اتاق آقای شیخ‌الاسلام بودم که آقای ولایتی تماس گرفت و گفت تا من وزیر خارجه هستم اجازه نمی‌دهم قطعنامه قبول شود. اما درست 12 ساعت بعد حاج احمدآقا زنگ زد و گفت امام فرمودند بروید نیویورک و متقاعدشان کنید که ما قطعنامه 598 را رد نکرده‌ایم.» دکتر ولایتی اما یک روز بعد این ادعا را رد کرد و گفت: «برکناری محمدجواد لاریجانی از معاونت وزارت خارجه به تشخیص و درخواست وزارت اطلاعات (حجت‌الاسلام ری‌شهری) صورت پذیرفت». دکتر لاریجانی اما پاسخ مکتوب دکتر ولایتی را که در تارنمای «بازتاب» انعکاس یافت نپذیرفت و گفت: «اگر من مشکل امنیتی داشتم چگونه پنج سال تمام روبه‌روی او می‌نشستم که به چرت ملوکانه مشغول بود» این گفتار بیسابقه و تند آقای لاریجانی درباره چهره‌ای در اندازه و آوازه علی اکبر ولایتی که پس از 16 سال وزارت خارجه، مشاوره امور بین‌الملل رهبری را برعهده دارد نشان داد که وی دل‌خوشی از آن دوران ندارد.
لاریجانی؛لیبرال یا تندرو افراطی؟!
جواد لاریجانی همواره به این قضیه بالیده است که گرهی را که جناح چپ در مجلس سوم به روابط ایران و انگلستان زد، او باز کرد. پس از قطع روابط ایران و انگلستان براساس مصوبه مجلس سوم و در پی فتوای قتل سلمان رشدی، لاریجانی توانست انگلیسی‌ها را مجاب کند که امام خمینی در جایگاه یک مرجع تقلید این فتوا را داده و به منزله حکم حکومت ایران نیست و آنان باید این دو جایگاه را تفکیک کنند. زیرا مقامات ایران می‌دانند که در امور اتباع دیگر کشورها نباید مداخله کنند اما رهبر فقید انقلاب از منظری دیگر این فتوا را صادر کرده است ضمن این که جمهوری اسلامی قصد اعزام کماندو برای قتل نویسنده هندی‌تبار را ندارد و باز توضیح داد که بنیاد 15 خرداد نیز که برای سر رشدی جایزه گذاشته یک دستگاه دولتی نیست. این توضیح در دولت اصلاحات نیز به کار گرفته می‌شد و این گونه بود که محمدجواد لاریجانی"لیبرال" خوانده شد. شاید یکی از دلایلی که این روزها اصرار دارد با حمله صریح به موسوی تصویر یک اصول‌گرای افراطی و رادیکال را از خود ترسیم کند همین باشد که می‌خواهد این سابقه را بزداید. کما این که یک بار حکم سنگسار را نیز"خیلی سخت" توصیف کرده بود. با همین زمینه‌ها بود که مذاکرات او با نیک‌براون در لندن و در آستانه انتخابات ریاست جمهوری در سال 1376 بسیار پر سر و صدا شد. در این مذاکرات آقای لاریجانی اصرار داشت که ویژگی‌های دو کاندیدا را به طرف انگلیسی یادآوری کند. از جمله این که این دوستان و همفکران سیدمحمد خاتمی بودند که در سال 1358 آمریکایی‌ها را به گروگان گرفتند و نه دوستان و همفکران ناطق‌نوری.انتشار این مذاکرات توسط یکی از دیپلمات‌های ایرانی در لندن به اختلافات دکتر ولایتی و لاریجانی در 8 سال قبل از آن نسبت داده شد اما وزیر وقت خارجه اتفاقاً موضع مخالف نگرفت تا موقعیت ناطق‌نوری که کاندیدای مورد حمایت هر دو آنها بود تضعیف نشود.
لاریجانی و یك گاف سیاسی
بی‌گمان بزرگ‌ترین گاف سیاسی محمدجواد لاریجانی پیش‌بینی نادرست او درباره جنگ اول خلیج فارس است. او در یادداشتی در صفحه آخر روزنامه اطلاعات در سال 1369 و پس از اشغال کویت توسط عراق در چند مورد و به صورت قاطع احتمال حمله آمریکا (در دوران ریاست جمهوری بوش پدر) را منتفی دانست. از لطایف روزگار این که این یادداشت در عصر 26 دی 1369 منتشر شد و صبح 27 دی 1369 آمریکا و 19 کشور متحد به عراق حمله کردند و عملیات بازپس‌گیری کویت شروع شد. مطالعه آن یادداشت و پیش‌بینی سراسر نادرست و مقایسه با اتفاقات بعدی واقعاً در هر زمانی فرح‌انگیز است و موضوعی است که نویسنده علاقه‌ای ندارد درباره آن گفت‌وگو کند.
لاریجانی همچنان درپی كسب عنوان"كسینجر ایران"
استعفا(كنارگذاشتن)وی از وزارت خارجه یا برکناری با قضایای آیت‌الله منتظری همزمان شد و این تصور را ایجاد کرد که وی در اعتراض به آن اتفاقات کنار کشیده است حال آن که بعداً روشن شد به گفته دکتر ولایتی به توصیه وزارت اطلاعات بوده است.از منظر دیپلماتیک، می‌توان حدس زد که آقای محمدجواد لاریجانی دوست داشته کیسینجر ایران باشد. مردی که پس از پایان وزارت خارجه و فارغ از این که رییس جمهور دموکرات بر سر کار است یا جمهوری‌خواه،‌نماد دیپلماسی آمریکا شناخته می‌شود و به تئوری‌های او بها داده می‌شود. با این حال هیچ گاه به وی به چشم کیسینجر نگاه نشده است. بخشی از این ماجرا ناشی از همان پیش‌بینی است که یک سره نادرست از کار درآمد و آمریکا حمله گسترده‌ای را در جنگ اول خلیج فارس سامان داد. بخش دیگر به سبب نوع واژگانی است که این چهره سیاسی به کار می‌برد. مثلاً در نکوهش مذاکره با سه کشور اروپایی البته نه در زمانی که انجام می‌شد که سال‌ها بعد این عبارت از او شنیده شد: 
"اشتباه کردیم با این سه کشور اروپایی – انگلستان، فرانسه و آلمان – مذاکره کردیم زیرا این سه وحشی‌ترین عناصر تمدن انسانی هستند."

لاریجانی و ستاد حقوق بشر
هرچند صرف برادری مسوولیتی را متوجه رییس قوه قضاییه نمی‌سازد اما آقای جواد لاریجانی در این قوه دو سمت دارد. یکی مشاور امور بین‌الملل است و دیگری دبیری ستاد حقوق بشر. به اعتبار این دو سمت برخی از اظهارنظرها توجه رسانه‌های خارجی را جلب می‌کند.سمتی که کوچک‌ترین تلاشی برای احقاق حقوق آسیب دیدگان بعد از انتخابات که نکرد هیچ خشونت های خیابان‌های پاریس را بیشتر و بدتر از خشونت‌های خیابان‌های ایران در طول تابستان ارزیابی کرد و ایران را "تنها دموکراسی منطقه" خواند. او در سخنانی که اخیرا در اجلاس شورای حقوق بشر در ژنو بر زبان راند خود را یک دگراندیشزمان شاه نامید که مدتی را در زندان به سر برده است و طعم اسارت را چشیده است.پس از مرگ «ندا آقاسلطان» در غروب 30 خرداد 88 گفت:"نیروهای ما یک دختر خانم را نمی‌کشند"
جواد؛دگراندیشی كه دستی در معاملات اقتصادی پرسود دارد!
منابع آگاه و موثق گواهی داده‌اند که جناب لاریجانی بخش اعظمی از وقت خود در دوران قبل و نیز بعد از انقلاب را در خطه شمال کشور مشغول خرید و فروش ملک و املاک و زمین بوده‌اند.برادران لاریجانی بخش قابل توجهی از زمین‌های شمال کشور را به نام خود در این چند سال سند زده‌اند. البته نفس سند زدن ملک و املاک مشکلی ندارد. اما کسانی که از نزدیک با فعالیت‌های اقتصادی جناب لاریجانی در شمال کشور آشنایی دارند گواهی می‌دهند که معاملات ایشان چندان هم خالی از غل و غش نبوده است! با این میزان فعالیت اقتصادی بعید به نظر می‌رسد ایشان وقت زیادی برای دگراندیش شدن و گذراندن دوره‌های طاقت‌فرسای اسارت از آن دست که بهزاد نبوی متحمل شد داشته بوده باشند!‌
جواد لاریجانی و قضیه مبارزه با مفاسد اقتصادی
طی یک ماه اخیر که پیگیری و بحث پیرامون این پرونده ملی به محاق رفته، خبرنگار جرس از قول منابع آگاه و موثق، پشت پرده های توقف رسیدگی به پرونده اختلاس معاون اول احمدی نژاد را چنین گزارش می دهد:"...زمانی که صادق لاریجانی رئیس قوه قضائیه، خبر برخورد قضائی با مفاسد اقتصادی دولت محمود احمدی نژاد را صادر کرد و توسط چند تن از نمایندگان مجلس، شاه مهره این پرونده فساد اقتصادی (محمدرضا رحیمی) معرفی شد، احمدی نژاد در جلسه هیأت دولت در پاسخ به صادق لاریجانی با ادبیات خاص خود می گوید: تو می خواهی معاون اول مرا دستگیر کنی!؟ توصیه می کنم اول به پرونده برادرت (محمد جواد) رسیدگی کنی، بعد سراغ دولت بیائی." 
این گزارش می افزاید: احمدی نژاد سپس برای وزیران کابینه توضیح داد که محمدجواد لاریجانی (برادر ارشد لاریجانی ها) که در حال حاضر معاون حقوق بشر قوه قضائیه می باشد، در ورامین و گرمسار، هزار هکتار زمین را در تملک گرفته پروژه های گسترده اقتصادی از قبیل پرورش گاو، شترمرغ، گوسفند و مرغ به راه انداخته است."
گزارش خبرنگار جرس سپس به تبعاتِ این تهدید و گروکشیِ احمدی نژاد اشاره کرده و خاطرنشان می کند "بعد از پاتک احمدی نژاد به لاریجانی، دو اتفاق مهم افتاد: اول، جواد لاریجانی برای حفاظت از پروژه های متعدد در دست اجرایش شروع به موضع گیری بسیار تند علیه میرحسین موسوی و مهدی کروبی و نیز حمایت شدید از احمدی نژاد کرد. 
نتیجه دوم: رسیدگی به پرونده رحیمی عملا متوقف شد؛ چرا که پس از دیدار صادق لاریجانی با خامنه ای، احمدی نژاد با رهبر ملاقات کرده به وی متذکر می شود: اولا، پرونده رحیمی توسط حفاظت اطلاعات قوه قضائیه تشکیل شده و این نهاد غیرقانونی است! ثانیا اگر پرونده رحیمی به جریان بیفتد، انتخابات زیر سؤال می رود، چون تمام مبالغ مورد بحث در پرونده رحیمی خرج انتخابات شده است. بالاخره احمدی نژاد،آقای خامنه ای را متقاعد می کند که با حکم حکومتی ولو موقتا جلو رسیدگی به پرونده رحیمی را بگیرد."
علت بركناری جواد لاریجانی از وزارت خارجه از دید ولایتی
دكتر علی اكبر ولایتی كه در یك دوره 16 ساله وزیر خارجه بود، در پاسخ به سوالات روزنامه جمهوری اسلامی، به اظهارات اخیر دكتر محمد جواد لاریجانی یكی از معاونین وقت وزارت امورخارجه توضیحاتی ارائه كرد.
ولایتی در باره این سوال كه « اخیرا آقای محمدجواد لاریجانی در مصاحبه با برنامه تلویزیونی نگاه یك كه در برخی از رسانه ها نیز انعكاس یافت علت جدایی خود را از وزارت امور خارجه اختلاف نظر با شما عنوان كرده و گفته ما هم اكنون نیز اختلاف سنگینی داریم باتوجه به اینكه مذاكرات پیرامون قطعنامه 598 حدود دو سال به طول انجامید و این مذاكرات از اهمیت ویژه ای برخوردار بود اختلاف سلیقه ای كه ایشان از آن می گویند چگونه بوده است » گفت : « اختلاف سلیقه در جایی مثل وزارت امورخارجه و یا هر وزارتخانه دیگر امری طبیعی است ولی با توجه به حساسیت تصمیم گیری ها در وزارت امورخارجه آن هم در یك امر بسیار مهم ملی وتاریخی كه مربوط به قطعنامه 598 و قرارداد 1975 می شود اگر یكی از معاونین وزارت امورخارجه به عنوان یك كارشناس نظری می داشت باید در شورای معاونین مورد بحث و مداقه قرار می گرفت و سپس به اطلاع نخست وزیر و رئیس جمهور و رهبری نظام كه آن موقع حضرت امام (ره ) بودند می رسید و مورد تصویب سران سه قوه و در نهایت پس از تایید رهبری نظام به اجرا درمی آمد. طبیعی است كه به صرف ارائه یك پیشنهاد نمی شود نظری را پذیرفت و بر اساس نظرات یك فرد اقدام كرد. »دكتر ولایتی افزود : « باید توجه داشت افكار عمومی مردم پشتوانه سیاست خارجی هستند آن هم مردمی كه در طول هشت سال دفاع مقدس صدها هزار شهید و مجروح داده اند و لذا حق دارند در این موضوع خاص حساسیت بیشتری داشته باشند و ماهم وظیفه داشتیم نظرات مردم و رهبری نظام را رعایت كنیم . »وی در ادامه تصریح كرد : « اگر قرار بود به صرف هر پیشنهادمطالعه نشده ای اقدامی را در صحنه سیاست خارجی انجام می دادیم عملا آن پیروزی های مهم در صحنه سیاست خارجی نظام كه در طول 16 سال حاصل شد كه برترین آن تثبیت قرار داد 1975 بود به دست نمی آمد بنابر این بایدتاكید شود كه سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران تابعی از اراده عمومی ملت و تصمیمات اساسی نظام و رهبری است . خبرنگار ما در ادامه پرسید : « آیا به این دلیل بود كه آقای محمد جواد لاریجانی نتوانست این موضوع را تحمل كند و كناره گیری كرد « آقای دكترولایتی در پاسخ گفت : « بالاخره افراد در وزارت امورخارجه برای ارائه نظرات كارشناسی آزاد بودند ولی در نهایت آنچه كه مورد عمل قرار می گرفت تصمیماتی بود كه در بالاترین رده های نظام گرفته می شد و طبعا یك نظر كارشناسی نمی توانست ملاك عمل باشد.»دكتر ولایتی در پایان درباره علت رفتن آقای محمدجواد لاریجانی از وزارت امور خارجه گفت : « دلیل جدا شدن ایشان از وزارت امور خارجه این بود كه در زمان تصدی جناب آقای ری شهری در وزارت اطلاعات ادامه كار ایشان از سوی آن وزارت به مصلحت دانسته نشد و از ما می خواستند كه به فعالیت ایشان خاتمه دهیم . »

نامه انصاری به جواد لاریجانی
محمدعلی انصاری مدیر موسسه نشر و آثار امام خمینی نامه‌ای که به مقصد دفتر جواد لاریجانی فرستاد:«راستی، این داستان تمامیت‌خواهی کی به پایان می‌رسد که هر که با ما نیست بر ماست و این از کدام فرهنگ و از کدام رفتار و گفتار امام شکل گرفته که یک روزنامه‌چی یا نویسنده تصور کند که همه چه در جایگاه مرجعیت، چه استاد حوزه و دانشگاه یا مبارز سیاسی و انقلابی و دودمان امام از معبر تفکرات سیاسی آنان مشروعیت پیدا کنند و خارج از دایره آنان به نفاق و براندازی نظام و لیبرال مسلکی و سکولاری و ده‌ها برچسب دیگر متهم شوند؟» در این نامه صریح‌ترین نکته این است: «دوستانی که خواستار تحقیق درباره جعلی بودن هولوکاست هستند که جنجال وسیعی در دنیا به راه انداخته چرا اجازه تحقیق درباره موضوع ساده  انتخابات را نمی‌دهند؟» انصاری از لاریجانی می‌پرسد: «شما که از خوان نعمت جمهوری اسلامی ایران و امام بهره وافر برده‌اید چرا در شرایط حساس کنونی شمشیر از رو بسته‌اید؟ آیا احتمال نمی‌دهید اعتراض مردم و نخبگان و جناح‌های سیاسی کشور برای کشف حقیقت و رفع ابهام از ذهن‌ها باشد؟»
لاریجانی ها و انصار حزب الله
با این که لحن محمدجواد لاریجانی علیه اصلاح‌طلبان و شخص میرحسین موسوی از تندترین نوشته‌ها و گفته‌های اصول‌گرایان نیز تندتر است اما همچنان در اردوی اصول‌گرایان حامی دولت از او استقبال نمی‌شود. سال گذشته و پس از همایش سی سال قانون‌گذاری در ایران که در آذرماه و به ابتکار علی لاریجانی در محل مجلس برگزار شد و طیف متنوعی از چهره‌های سیاسی و حتی مهندس عزت‌الله سحابی به اعتبار یک دوره نمایندگی مجلس شورای اسلامی (1363-1359) دعوت شده بودند ارگان رسانه‌ای انصار حز‌ب‌الله نوشت:"این دو برادر، انسان را به یاد آن دسته از فرزندان علما در دوره مشروطه می‌اندازند که حاصل کارشان غرب‌زده کردن و وابسته کردن کشور بود. آنها گاهی از یک مهره حمایت می‌کنند تا در زمان خود ضربه‌کاری به اسلام بزند" این قضاوت صریح و منفی مهم‌ترین تشکل حامی دولت احمدی‌نژاد درباره برادران لاریجانی (علی و محمدجواد) بود.
سخن آخر؛
از كتاب «اسطوره دولت» نوشته «ارنست کاسیرر»:
"اغلب پژوهش‌گران بر تفاوت‌های ایدئولوژیک و سیاسی محافظه‌کاران قدیمی و محافظه‌کاران افراطی جدید انگشت گذاشته‌اند. اما آنان از دیدن این حقیقت غفلت کرده‌اند که محافظه‌کاران قدیمی نیز برای جلوگیری از پیروزی اندیشه‌های آزادی‌خواهانه و دموکراتیک از صمیم دل با محافظه‌کاران افراطی جدید همکاری و همدلی داشته‌اند."

مهاجرانی و بازگشت مجدد به سیاست ماكیاولی


چندی قبل  در خبرها شنیدیم كه "عطاءالله مهاجرانی گفته است كه جنبش سبز خواهان حفظ ولایت فقیه است"همین یك جمله كافی بود تا وبلاگ نویسان و سبزهای دوآتیشه  باز بر او یورش بیاورند و عطای همراهی عطاءالله با جنبش را به لقایش ببخشند.مهاجرانی شخصیتی متفاوت با بقیه سیاستمداران جمهوری اسلامی دارد.هنگامیكه در راس قدرت بود و وزارت ارشاد دولت اصلاحات را میچرخاند تنها كسی بود كه در مقابل ولی فقیه قد علم كرد و در پاسخ به آقای خامنه ای در مورد تهاجم فرهنگی گفت:كسانی كه از تهاجم دشمن بروش فرهنگی سخن میرانند اشخاصی متوهم هستند! همین جمله كافی بود تا خاتمی تحت فشار مضاعف برای بركناری وزیر محبوبش قرار گیرد و اینك مهاجرانی كه بخاطر همین ولی فقیه دربدر و آواره گشته از حفظ ولایت فقیه سخن به میان می آورد.بد نیست نگاهی به كارنامه مهاجرانی بیندازیم.
مهاجرانی و انقلاب 57
مهاجرانی در مبارزات انقلاب 57 علاقه ای به برخوردهای تند و تیزانقلابی نداشت.وی در این زمینه می گوید:«اهل مبارزه به این معنی كه در حوزه مباحث نظری و فرهنگی بودم. البته در تظاهرات دانشجویی شركت می كردم. منتها به گونه ای نبود كه به فرد شاخصی برای برخوردهای تند و تیز تبدیل شوم و چون در منظر سازمان دهنده تظاهرات نبودم دستگیر هم نشدم.»

مهاجرانی و انتخاب شدن در مجلس اول شورای اسلامی
مهاجرانی در سن 25سالگی، زمانی كه فقط چهار ماه از سن حداقلی برای نمایندگی مجلس بیشتر داشت، در مجلس اول نماینده شیراز شد.
وی كه در آن زمان دانشجوی مقطع لیسانس رشته تاریخ دانشگاه شیراز و اصالتاً از اهالی یكی از روستاهای اراك و نیز ساكن همان جا بود صرفا به سبب پذیرفته شدن در دانشگاه شیراز به آن شهر رفته بود.
او در شیراز، از طریق حضور در جلسات سخنرانی آیت الله سیدعبدالحسین دستغیب به تدریج خود را به ایشان نزدیك كرده به طوری كه در نهایت شگفتی، توانسته بود در اولین دوره انتخاباتی مجلس شورای اسلامی از شیراز نامزد نمایندگی مجلس شود، و حمایت شخص آیت الله دستغیب- به عنوان امام جمعه و از برجسته ترین شخصیتهای مذهبی و اجتماعی آن شهر- را نیز در این امر برای خود كسب كند كه دقیقا به سبب همین حمایت نیز توانست به عنوان نماینده شیراز به مجلس شورای اسلامی راه یابد.مهاجرانی در مجلس اول در جمعی قرار داشت كه بنی صدر را كنار زدند.او در این راستا مقاله ای نیز علیه بنی صدر با عنوان "تضاد در چنبره تناقض "نگاشت.

مهاجرانی و كرسی هیئت رئیسه مجلس
وقتی مهاجرانی روی كرسی هیئت رئیسه مجلس نشست نشان داد كه علاقه ندارد جای خودش را از دست بدهد. به علت كمی سن یكی از اعضای هیئت رئیسه سنی مجلس اول و بعد از مدتی نیز عضو هیئت رئیسه دائمی شد.
مهاجرانی در مجلس اول و به صورت همزمان در سه كمیسیون فعالیت می كرد.
ریاست كمیسیون بازرگانی، نایب رئیس كمیسیون خارجی و مسئول كمیته اطلاعات و اخبار كمیسیون دفاع بر عهده وی بود.

مهاجرانی و نوشتن مقالات ساختار شكن!
او مدتی پس از پایان دوره نمایندگی از سوی وزارت ارشاد به پاكستان رفت و بعد به ایران برگشت تا برای مدتی طولانی در پست معاونت پارلمانی نخست وزیر وقت رابطه پارلمان و دولت را تنظیم كند. همزمان با این وقایع نوشتن جدی و روزانه را در ستون نقد حال در روزنامه اطلاعات پی گرفت.
در این ستون نیز بود كه مقاله «مذاكره مستقیم با آمریكا» را نگاشت تا بحث های فراوانی را در جامعه ایجاد كند. وی چهارسال پیش و در توضیح چرایی این پیشنهاد و در تائید آن گفت: «زمانی كه من آن مقاله را نوشتم، شرایطی طلائی برای گفتگوی ایران با آمریكا فراهم بود. در آن مقطع ما شاهد یك وحدت و همدلی در كشور بودیم، جنگ تمام شده بود و ما در موقعیت خیلی خوب و مثبتی قرار داشتیم. از سوی دیگر در آن مقطع پیشنهاد گفتگو با ایران را جورج بوش پدر، رئیس جمهور وقت آمریكا مطرح كرده بود.»
تقابل مهاجرانی و خامنه ای
این مقاله به مذاق آقای خامنه ای خوش نیامد و بلافاصله واكنشها شروع شد.آقای خامنه ای گفت:«من معتقدم، آن كسانی كه فكر می كنند ما باید با رأس استكبار- یعنی آمریكا- مذاكره كنیم، یا دچار ساده لوحی هستند، یا مرعوبند. من بارها این نكته را عرض كرده ام كه استكبار، بیش از این كه نان قدرت و توانایی خودش را بخورد، نان هیبت و تشر خودش را می خورد. اصلا استكبار، با تشر و ابهت و شكلك درآوردن و ترساندن این و آن، زنده است.»
در پی این سخنرانی مهاجرانی رهبری را "فصل الخطاب" خواند و در جلسه استیضاح گفت:«من از این جهت بسیار شرمنده و افسرده شدم كه به هر حال چرا می بایستی این مسئله به جایی برسد كه ایشان (خامنه ای) تعابیری را در یادداشت خودشان به كار ببرند كه منتهای بزرگواری و كرامت و رفعت شأن ایشان هست و بنده خودم را شایسته نمی دیدم و وقتی كه بلافاصله ملاقاتی ترتیب دادند و من خدمت ایشان رسیدم... بنده آن مطلب را (رابطه با آمریكا) به عنوان یك نظر مطرح كردم اما سخنان و 
مواضع رهبر معظم انقلاب یا مقام ولایت امر را فصل الخطاب همه سخنان و مواضع می دانم»
البته فصل الخطاب خواندن رهبری بعدها توسط خود مهاجرانی نقض شد. وی در قضایای بعد از انتخابات ریاست جمهوری با انتشار مقاله ای حكمت فصل الخطاب بودن رهبری را مبتنی بر نصر با زور و اقتدار دانست.همچنین با مشخص شدن نظر منفی رهبری  نسبت به ادامه مدیریت وی بر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی همچنان بر ادامه كار اصرار ورزید.
مهاجرانی و طرح مادام العمر كردن ریاست جمهوری
مهاجرانی، عبدالله نوری و محجوب از چپ كارگری موضوع همه پرسی برای تمدید دوران ریاست جمهوری آقای هاشمی را مطرح كردند. استدلال آن ها این بود كه به خاطر برخی مواد قانون اساسی نباید كشور را از تجربه مدیریت و شخصیت ارزنده فردی با سابقه مشخص و روشن همچون هاشمی محروم كرد.
مهاجرانی دلیل پیشنهاد تغییر قانون اساسی را این گونه شرح می دهد كه:
«بحث تغییر قانون اساسی در مقطعی بود كه همه ما احساس می كردیم كه كشور به طرف یك استبداد و یك دوره تاریك خواهد رفت. تقریباً هیچ عنصر امیدی در ایران پس از آقای رفسنجانی مطرح نبود.»
این گونه بود كه بعد از منتفی شدن تغییر قانون اساسی برای ادامه ریاست هاشمی رفسنجانی بر قوه اجرایی كشور مهاجرانی طی یك سخنرانی در دانشگاه اراك گفتند: هر كسی رئیس جمهور شود شخص سوم كشور خواهد بود البته وی پس از پیروزی خاتمی در انتخابات و زمانی كه به عنوان یكی از وزیران كابینه مطرح شدند طی یك سخنرانی دیگر با چرخشی 180 درجه ای گفتند: رئیس جمهور شخص دوم كشور است!
وی كه زمانی از تمدید دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی سخن می گفت در طول دوران مدیریت خود بر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هیچ تلاشی در جهت اعاده حیثیت هاشمی رفسنجانی كه توسط نویسندگان منتسب به دوم خرداد لكه دار شده بود نكرد.
خوی ماكیاولیستی مهاجرانی در این ماجرا نمود بیشتری می یابد. انتقادی كه آقای هاشمی نیز به آن صحه گذاشته و می گوید: «زمانی كه كابینه سازندگی در اوج درخشش بود، دوستان از اعتبار من بهره می گرفتند اما بعد از دوم خرداد كه آن پرخاشگری ها علیه من شروع شد، هیچكدام از آقایان حاضر به دفاع از من نشدند.»

مهاجرانی و وزارت ارشاد
هنگامی كه سید محمد خاتمی مهاجرانی را به عنوان كاندید وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به مجلس شورای اسلامی معرفی كرد، واكنش های زیادی در مجلس و نیز در مطبوعات كشور نسبت به این موضوع نشان داده شد.
خاتمی در جلسه رأی اعتماد به مهاجرانی و در تعریف شخصیت وی گفت:«آقای مهاجرانی از سرمایه های گرانسنگ فرهنگی، دینی، علمی و اجتماعی ما است. ایشان اهل تعبد است، اهل تحجد است، اهل دینداری و البته اهل فكر هم هست و ما به متدینان متفكر نیازمندیم»

مهاجرانی و استیضاح در مجلس محافظه كار پنجم
یك سال بیش از آغاز مدیریت مهاجرانی بر سكان وزارت فرهنگ و ارشاد سلامی نگذشته بود كه مجلس محافظه كار پنجم وی را استیضاح كرد. 
از نكات جالب این استیضاح میتوان به سخنرانی سلیس و روان مهاجرانی اشاره كرد كه بدون نوشته سخنرانی كرد.از مجموع 263 نماینده حاضر 142 تن از نمایندگان به ابقای مهاجرانی رای دادند كه كیهان در این مورد "از جان سالم بدر بردن مهاجرانی" علنا اظهار ناراحتی كرد!
مشروح استیضاح را از اینجا میتوانید بخوانید.البته این جلسه استیضاح یك حاشیه جالبی هم داشت كه تقابل وزیر ارشاد خاتمی(مهاجرانی)و وزیر ارشاد احمدی نژاد(حسینی)را نشان میدهد. چند سایت خبری از جمله سایت تابناك نیز به اشتباهات حسینی در جلسه استیضاح مهاجرانی اشاره كرده اند: اینكه حسینی در سخنرانی اش در روز استیضاح مهاجرانی نام سیمین بهبهانی و سیمین دانشور را به اشتباه بیان كرده و مهاجرانی هنگام دفاع از خود با اشاره به سخن حسینی(نماینده رفسنجان) می گوید: «برخی از افراد بدون آنكه نویسنده یی را بشناسند نظر می دهند و به اندازه یی بی اطلاع هستند كه سیمین بهبهانی شاعر را با سیمین دانشور نویسنده اشتباه می گیرند.» مهاجرانی هنگام دفاع به اشتباه دوم محمد حسینی هم اشاره می كند: «ایشان دو نمایشنامه را اشتباه گرفتند. دو نمایشنامه داشتیم كه نام یكی از آنها «كاتاگالی» بود. این نمایشنامه هندی و با مضمونی مذهبی بود كه اجرا شد و هیچ اشكالی نداشت. نمایشنامه دیگری داشتیم كه «جنبش انفیه در كلكته» نام داشت. آنچه از نظر آقای حسینی رقص محسوب می شد، نمایشنامه «كاتاگالی» بود و نه نمایش «كلكته»!
مهاجرانی و روزنامه جامعه (خاطرات شمس‌الواعظین از راه‌اندازی جامعه)
آقای مهاجرانی در مقام وزیر ارشاد بسیار از انتشار روزنامه جامعه پشتیبانی می‌كرد و شبی كه به روزنامه جامعه آمد بسیار از روزنامه ستایش كرد و حتی در جلسه‌ای كه در ساختمان مشاوران رئیس‌جمهور در خیابان جردن و با حضور خانم كدیور و من و جلایی‌پور و سازگارا و ... برگزار شد، مهاجرانی به‌عنوان وزیر ارشاد و سخنگوی دولت از روزنامه ستایش كرد و گفت كه هر كاری درباره روزنامه جامعه دارید مستقیما با شخص من مطرح كنید.
احساس ما این بود كه در روحیه آقای مهاجرانی آمادگی برای تكفل ریاست‌جمهوری بعد از خاتمی وجود دارد و ایشان تلاش دارد تا به صورت غیرمستقیم از حركت روزنامه جامعه به مثابه جریان ایده‌آل خودش حمایت كند. اما با ورود مجلس پنجم به عرصه انتقاد از مطبوعات و استیضاح مهاجرانی، روابط وزارت ارشاد و شخص مهاجرانی با روزنامه جامعه تغییر كرد. اتهام مهاجرانی پشتیبانی یارانه‌ای كاغذ از روزنامه جامعه بود اما روزنامه جامعه، 300 میلیون تومان به‌دلیل عدم عمل‌كردن وزارت ارشاد به تعهدات خود مبنی بر تخصیص بودجه‌های سوبسیدی ضرر كرد....
در این فضا بخشی زیادی از اركان حكومت مخالفت روزنامه جامعه شدند و مهاجرانی دل در گرو حركت روزنامه جامعه بسته بود اما ركاب در توسن قدرت می‌زد و ما میان این دو گرایش نمی‌دانستیم كه كدامیك سرنوشت ما را مشخص خواهد كرد. در نهایت هم پای گذاشتن ایشان در مسیر قدرت، سرنوشت ما را رقم زد و روزنامه جامعه و توس را به‌سمت تعطیلی و محاكمه كشید.
ایشان در لبنان پس از دستگیری ما در مقابل سئوالات روزنامه‌نگاران درباره چرایی دستگیری شمس‌الواعظین و دیگران گفت: «اگر من هم جای دادگاه انقلاب بودم همان كار را می‌كردم.» ما در آن شرایط با لحاظ كردن مقتضیات حوزه قدرت به آقای مهاجرانی حق می‌دادیم اما از طرف دیگر یك تناقض میان این عمل و وعده‌هایی كه او داده بود می‌دیدیم. بنابراین خود را به تقدیر سپرده بودیم.
مهاجرانی و ماجرای استعفایش
    اوایل مهر ماه 1379 آفتاب یزد از قول الشرق الاوسط به نقل از یك منبع نزدیك به دولت ایران خبر داد كه «مهاجرانی درماه مارس گذشته به دلیل حملات شدید جناح ضد اصلاحات علیه او و نیش و كنایه ای كه متوجه او بود، استعفای خود را به خاتمی تسلیم كرد. اما خاتمی به او گفته بود: با هم آمده ایم و با هم خواهیم رفت!»كوزه گر(نماینده شهریار) و «دوست نزدیك مهاجرانی» گفت:«من مهاجرانی را مرد استعفا نمی بینم.»
    چند روز بعد و دریازدهم مهر ماه روزنامه ایران به نقل از روزنامه الحیات خبر از استعفای مهاجرانی داد و نوشت مهاجرانی تا دو هفته آینده كنار خواهد رفت. این روزنامه همان روز از قول یكی از نمایندگان نیز این خبر را نقل كرده و گزارش داد كه در صورت استعفای مهاجرانی، وی به عنوان دبیركل حزب كارگزاران سازندگی انتخاب خواهد شد. ایران، پست بعدی مهاجرانی را نیز معاونت رئیس جمهوری در سازمان ایرانگردی و جهانگردی معرفی كرده بود. روزنامه انتخاب نیز به نقل خبر استعفای وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی پرداخت لیكن نوشت كه او پس از وزارت، معاون اول رئیس جمهوری خواهد شد.
    به هرحال روز چهاردهم همان سال روزنامه آفتاب یزد از قول مهاجرانی آورد:«استعفا نداده ام»
        مهاجرانی همواره استعفا را بدسلیقگی می دانست، درحالی كه كمتر از یك سال به پایان دوره ریاست جمهوری خاتمی باقی مانده بود، مجبور به ترك كابینه شده بود.
    هاشم آغاجری چرایی این استعفا گفت:«علت استعفای ایشان هم كه به صورت غیر رسمی مطرح شده این است كه مقام معظم رهبری از عملكرد مهاجرانی در راس وزارت خانه ارشاد، راضی نبوده اند، بنابر این وی هم از چند ماه پیش استعفای خود را تقدیم كرد. ولی آقای خاتمی این استعفا را نپذیرفت. زیرا بحث دیگری درباره سوء استفاده از سود سپرده های حجاج، مطرح بود و زمزمه هایی به گوش می رسید كه به محض خروج مهاجرانی از هیئت دولت،پرونده ای با همین اتهام، برای وی به جریان خواهد افتاد. به همین دلیل هم خاتمی، دست نگه داشت تا مهاجرانی بماند و به آن سرنوشت، دچار نشود.»درحالی كه مهاجرانی به دفعات گفته بود كه وزارت ارشاد را آخرین پست سیاسی خود می داند بر پست ریاست مركز گفت و گوی تمدن ها تكیه زد تا در چارچوب كارهای فرهنگی سیاست های خود را اعمال كند.
    وی گفته بود: «مطمئن باشید كه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی آخرین حلقه سلسله كار اجرایی و سیاسی اینجانب است. نه ریاست جمهوری و نه وكالت و نه ریاست دیگری هیچگونه جذابیتی برایم ندارد.»
 وی در مصاحبه با داریوش سجادی این چنین گذشته و آینده خود را تصویر كرده است:«25 سال اول عمرم را صرف آموختن كردم. 25 سال دوم را صرف كار سیاسی كردم و آنچه كه باقی مانده را امیدوار هستم صرف رمان كنم.»
مهاجرانی و سیاست ماكیاولی
مهاجرانی در طول زمان و باتوجه به شرایط روز موضع گیری های مختلفی را از خود نشان داده است كه وی را به عنوان یكی از مقلدان ماكیاولی در عرصه سیاست مطرح كرده است.
ابراهیم نبوی درباره مهاجرانی می گوید:«مهاجرانی یك سیاستمدار واقعی است، با همه خوبی ها و بدی های یك سیاستمدار. او بازی می كند، تغییر موضع می دهد، گاهی اوقات به حدی باورنكردنی شجاع می شود، تا آنجا كه همگان گمان می كنند او بهترین گزینه برای ریاست جمهوری بعدی است و گاهی چنان محتاط و با محافظه كاری رفتار می كند كه همه او را پیرو اندیشه های ماكیاولی می پندارند، مردی كه بدون داشتن اصول اخلاقی در سیاست تنها به قدرت می اندیشد.»

مهاجرانی و جنبش سبز
با آوردن مشتی از خروارها سخن و موضع مهاجرانی كه همگی با مصلحت روز گفته و با توپ و تشری مختصر از طرف مقابل پس گرفته شده و تغییر موضعی 180 درجه را شاهد بودیم .میتوان به این نتیجه رسید كه مهاجرانی باز به سیاست  ماكیاولی روی آورده و الان منتظر این است تا ببیند باد به كدامین سو میوزد تا او هم به همان طرف روانه گردد....

به یاد فرخ رو پارسا كه سی سال پیش به دار آویخته شد


18 اردیبهشت 1359 فرخ روپارسا معلم و پزشك، ،نخستین زن مدیر كل، نخستین زن وكیل ‏مجلس شورای ملی، نخستین بانوی معاون وزیر و نخستین زن وزیر و مبارز راستین راه آزادی و تساوی حقوق زنان را ‏به زور در گونی كثیفی كردند و چون گوسفندی كه بر درخت آویزان می‌كنند تا آن را سلاخی و قربانی كنند، طناب دار را بالا كشیدند...‏
                               
این زن بزرگوار از خانواده ای بزرگوار زاده شده بود. مادر وی فخرآفاق پارسا از فعالان حقوق زنان و مدیر مجله «جهان زنان» بوده و پدرش فرخ‌دین پارسا کارمند وزارت بازرگانی و مدیر مجله‌های «اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران» و «عصر جدید» بود
وی از آن رو در شهر قم زاده شد که مادرش به دلیل نشر مقاله‌ای با عنوان «لزوم تعلیم و تربیت مساوی برای دختر و پسر» در تبعید به سر می‌برد. این مقاله اعتراضات گسترده‌ای را در بین روحانیون آن دوران برانگیخت و موجب تبعید مادر وی گشت؛ ولی پس از تولد وی با میانجیگری میرزاحسن خان مستوفی‌الممالک (نخست وزیر وقت) به تهران بازگردانده شد.
بغض گلویم را میفشارد،دوستان میگویند در نقدها و تحلیلهایت بیطرفی را رعایت نمیكنی ونوشته هایت جانبدارانه است.ولی چطور میتوان حكایت وسرگذشت این بانوی بزرگوار ایرانی را شنید و بیطرفی را رعایت كرد.و بقول دوستم كه بسیار بهتر از من مینویسد و حرفه ای تر از من می اندیشد "نگاشتن این چند سطر و به یادآوردن سالروز این واقعه ی دردناک ، بی آنکه بخواهم درباره ی کارنامه ی سیاسی اجتماعی پارسا داوری کرده باشم ، ارائه ی تصویری مثالی از وضعیتی غیرانسانی در صدور احکام کیفری است . حکمی که شاید بیشتر واکنشی باشد در قبال زنانگی فرخ رو پارسا ؛ چه آنکه او در وصیتنامه ی کوتاهش چنین می نویسد : «دادگاه بین زنان و مردان تفاوت زیادی ‏می‌گذارد و امیدوارم آتیه برای زنان بهتر از این باشد»
امیدی که همچنان تلاش برای تحقق آن ادامه دارد !"
دوست بسیار عزیزم passionofanna كه ید طولایی در تاریخ دارند این رویداد را بسیار بهتر از من نگاشته و من عین مطلب را از وبلاگ ایشان میگذارم با توضیحات اضافه تر تا شما خوانندگان نسل سومی به "دوران طلایی امام راحل" بیشتر پی ببرید و بدانید در این "دوران طلایی" چه اتفاقاتی كه در این مرزوبوم نیفتاد.باهم سفری میكنیم به این دوران طلایی امام راحل...
روزها و ماههای پس از پیرزوی انقلاب اسلامی چنان با خبرهای تلخ ریز و درشت درهم آمیخته بود که گویی هر یک از فاجعه هایی که رخ می دادند ، تنها خبرهای پیش پا افتاده ای بودند که بی تفاوت در گوشه ای از صفحه ی نخست روزنامه ی عصر خودنمایی می کردند . شور انقلابی چنان ملت را درمی نوردید که کمتر در عمق این فاجعه ها مجال تفحص بیابند . همه چیز در نمایی دور از ما بازمی ایستاد … « 10 نفر امروز به جوخه ی اعدام سپرده شدند … در درگیری های نقده صدها نفر کشته شدند … » خبرها تکراری بودند ، اما هر فاجعه ای در ذات خود یگانه است . حکایت هر انسانی نیز با دیگر همنوعانش متفاوت است . اما انقلابها در پی وحدت در شکل و عقیده اند … نه تنها در رسیدن به هدف ، که در کیفر دادن مخالفانشان نیز یک شکل و بی انعطاف عمل می کنند . اگر می خواستم احساس خودم را درباره ی انقلاب های کلاسیک از دوران به زیر کشیدن لویی شانزدهم تا عصر حاضر توصیف کنم ، شاید واژه ای بهتر از « قساوت » نمی توانستم بیابم .صداقت انقلابی که نعمت اله نصیری و فرخ رو پارسا را به یک میزان کیفر دهد ، محل تردید نیست ؟!
امروز سالگرد اعدام فرخ رو پارسا است . اولین زنی که در تاریخ ایران به مقام وزارت رسید ، اما سالها بعد به کیفر گناهی مجهول ، به حکم محمدی گیلانی در برابر جوخه ی اعدام ایستاد . پارسا در روز شنبه 27 بهمن 1358 بازداشت شد . روزنامه ی کیهان در خبری کوتاه به این موضوع پرداخت : « فرخ رو پارسای وزیر اسبق آموزش و پرورش به حکم دادستانی کل انقلاب توسط پاسداران کمیته ی منطقه ی 4 مسجد قبا بازداشت شد . فرخ رو پارسا به اتفاق شوهرش سپهبد شیرین سخن در منزل پسرش واقع در فرمانیه دستگیر شد . او در سال 47 در کابینه ی هویدای معدوم به سمت وزیر آموزش و پرورش منصوب شد. پاسداران که از مدتها قبل خانه ی پسر او را تحت نظر داشتند ، روز گذشته با آگاهی از ورود پارسا و شوهرش به این خانه ، با حکم دادستانی انقلاب وارد خانه شدند و او را به اتفاق شوهرش دستگیر کردند . فرخ رو پارسا و شوهرش پس از دستگیری به کمیته ی مرکزی جلب شدند. قرار است این دو را پس از تحقیقات مقدماتی برای رسیدگی به پرونده هایشان به دادسرای انقلاب واقع در اوین منتقل کنند »
اما ماجرای اعدام فرخ رو پارسا ، یکی از غم انگیزترین رویدادهای تاریخ معاصر ایران است . البته روایت های مختلفی از اعدام او صورت گرفته است . از جمله آنکه علیرضا نوری زاده و نیز منصوره پیرنیا مدعی شده اند که او را همراه پری بلنده ( سکینه قاسمی ) اعدام کرده اند ، در حالیکه پری بلنده در تیرماه سال 59 اعدام شد . درست است که پارسا را به همراه یک روسپی اعدام کردند ، اما آن روسپی فاطمه صادقی نام داشت و نه سکینه قاسمی ملقب به پری بلنده . از سویی دیگر در برخی منابع به شیوه ی اعدام فرخ رو پارسا و پیچیدنش در یک گونی اشاره کرده اند . گرچه در متن خبر روزنامه ی اطلاعات ، اشاره به تیرباران پارسا به همراه دو تن دیگر در زندان اوین شده است . با این حال بی آنکه بخواهم بر سر صحت یکی از این روایت ها پافشاری کنم ، بایستی یادآور شوم که مساله بر سر چگونگی اعدام پارسای نیست ، بل بایستی نفس چنین رفتاری با او را مورد مداقه قرار داد .
پارسا را به همراه دو تن دیگر به سوی جوخه ی اعدام بردند ، زنی بنام فاطمه صادقی که به روایت روزنامه ی اطلاعات جرمش فریب دختران جوان و فروختن نوامیس مردم اعلام شده است و دیگر مردی به نام علی شجاعی به جرم خرید و اختفای هروئین و تریاک . سوالی که همواره باقی خواهد ماند این است که چرا پارسا را همراه با این دو نفر اعدام کردند . توهین و تحقیری از این بالاتر !
دیگر نکته آنکه در متن حکم صادره ی گیلانی ، چنان مواردی مطرح شده است که تعجب هر ناظر منصفی را برمی انگیزد . در حکم محمدی گیلانی نوشته شده است : « فرخ رو پارسا وزیر اسبق کابینه ی هویدای معدوم ، به جرم غارت بیت المال و ایجاد فساد و اشاعه ی فحشا در وزارت آموزش و پرورش و همکاری با ساواک منحله و اخراج فرهنگیان مبارز و شرکت در تصویب قوانین ضدمردمی و وابسته کردن آموزش و پرورش به فرهنگ استعماری امپریالیسم ، مفسد فی الارض شناخته شد »
در نوشته هایم کوشیده ام از هرگونه جانبداری پرهیز کنم . نگاشتن این چند سطر و به یادآوردن سالروز این واقعه ی دردناک ، بی آنکه بخواهم درباره ی کارنامه ی سیاسی اجتماعی پارسا داوری کرده باشم ، ارائه ی تصویری مثالی از وضعیتی غیرانسانی در صدور احکام کیفری است . حکمی که شاید بیشتر واکنشی باشد در قبال زنانگی فرخ رو پارسا ؛ چه آنکه او در وصیتنامه ی کوتاهش چنین می نویسد : «دادگاه بین زنان و مردان تفاوت زیادی ‏می‌گذارد و امیدوارم آتیه برای زنان بهتر از این باشد»
امیدی که همچنان تلاش برای تحقق آن ادامه دارد !
توضیحات  اضافه تر:
محمدجواد باهنر، محمد بهشتی ‏و شیخ محمد مفتح كه از مشاوران "خانم وزیر" بودند، اینك در شمار دست دركاران رژیم جدید قرار داشتند. این نه ‏بختی برای فرخ‌رو پارسای كه چه بسا بدشانسی وی بود. به نوشته منصوره پیرنیا "این سه تن هر كدام نقاط ضعف و ‏پرونده جیره‌خواری‌شان در نزد خانم پارسای موجود بود و باید به هر شكل كه ممكن بود او را از میان بر می‌داشتند... ‏در پرونده شیخ مفتح عكسی بود كه او را در حال تعظیم تمام‌قد به دكتر پارسای نشان می‌داد."‏
‏برگشتن روزگار سهل است
در باره كتاب خانم وزیر "خاطرات و دست‌نوشته‌های فرخ‌رو پارسای"، نوشته منصوره پیرنیا. انتشارات مهر ایران-‏آمریكا؛ پاییز ۱۳۸۶‏
این، شصتمین كتابگزاری است كه می‌نویسم و از آنجاكه اصطلاح "كتابگزاری" اینك جا افتاده و بسیاری آن را به كار ‏می‌برند، بد نیست همین جا به چگونگی پیدایش آن در كیهان لندن اشاره‌ای شود.‏
به "كتابگزاری" نه در فرهنگ‌های معتبر مانند دهخدا و معین اشاره شده و نه تا جایی كه جستجو كرده‌ام، پیش از این به ‏كار رفته است. آنچه نیز در اینترنت زیر عنوان "كتابگزاری" یافت می‌شود، همگی به پس از تاریخ انتشار آن در كیهان ‏لندن مربوط می‌شوند.‏
اوایل سال ۱۳۷۹ بود كه هوشنگ وزیری، سردبیر وقت كیهان، در یك گفتگوی تلفنی موضوع یك ستون مستقل و ‏ثابت را در معرفی و نقد كتاب مطرح كرد و من از آنجا كه شیره هر كتابی را می‌كشم، از آن استقبال كردم ولی گفتم ‏عنوان "معرفی" و یا "نقد" چندان رسا نیست. هوشنگ وزیری گفت مدتهاست برای چنین ستونی عنوان «كتابگزاری» ‏را در نظر دارد كه به نظرش فراگیر است.‏
به این ترتیب، نخستین "كتابگزاری" درباره كتاب "خاطرات تاج‌السلطنه" كه پیش از این در سال‌های ۶۱ و ۷۱ توسط ‏منصوره اتحادیه و سیروس سعدوندیان و بعدها به كوشش مسعود عرفانیان در سال ۱۳۷۸ منتشر شده بود، با این ‏یادداشت كوتاه در ۱۴ مهر ۱۳۷۹ در كیهان شماره ۸۲۷ منتشر شد:‏
‏"ناشر می‌خواهد كتابش را بخرند، نویسنده می‌خواهد كتابش را بخوانند. كتابگزار می‌خواهد گزارشی از مضمون كتاب ‏به خریداران و خوانندگان احتمالی ارائه نماید، بدون آنكه همچون خوابگزار به تعبیر آن بپردازد. انتخاب نخستین كتاب ‏برای ستون كتابگزاری كمی با وسواس همراه بود. سرانجام خاطرات زنی برگزیده شد كه در شرایطی كه اكثریت زنان ‏ایران اعم از عوام و اشراف از نعمت سواد و امكان فعالیت در امور فرهنگی و اجتماعی محروم بودند، زندگی خویش ‏را بی‌پروا به نگارش در آورد".‏
اینك شصتمین كتابگزاری نیز به زندگی، خاطرات و همچنین دفاعیه یك زن اختصاص دارد. نخستین زنی كه در ایران ‏به وزارت رسید.‏
 خبر كوتاه
روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۵۹ روزنامه كیهان نوشت: "ساعت یك و نیم بامداد امروز فرخ‌رو پارسای تیرباران ‏شد". مرده‌شوی‌ها از شستن جسد وی خودداری كردند زیرا وی به نام "مفسد فی‌الارض" اعدام شده بود. زنان خانواده ‏بودند كه پیكر وی را شستند و دیدند كه سه تیر به زیر سینه‌اش اصابت كرده و از پشت بدنش خارج شده است. این ‏سرنوشت زنی بود كه در خانه مادری چون فخرآفاق پاراسی ناشر مجله "جهان زنان" و پدری چون فرخ‌دین پارسای از ‏روزنامه‌نگاران بنام زمانه خود پرورش یافته بود. پدر و مادری كه تلخی توقیف و تبعید را در كشاكش تناقضات دورانی ‏كه ایران راهی نوین را در پیش گرفته بود، چشیده بودند. مادر از پیشتازان مبارزه برای حقوق زنان و از یاران صدیقه ‏دولت‌آبادی بود و پدر در شمار كسانی كه زبان خود را نگاه نمی‌توانستند داشت.‏
منصوره پیرنیا در كتاب "خانم وزیر" كه با عكس‌های متعدد و دیدنی همراه است پس از شرحی مفصل از خانواده ‏فرهیخته فرخ‌رو پارسای بر اساس خاطرات، دست نوشتهﮬا، مصاحبه ها و یادماندهﮬای دیگران به آنچه بر سر وی در ‏جمهوری اسلامی رفت، می‍ پردازد.‏
پیرنیا درباره یادداشتﮬای خانم وزیر می‌‍نویسد: وی «در تابستان ۱۳۵۷ دست به نگارش زندگی نامه خود می‌زند و به ‏نظر می‌رسد ترازنامه زندگی سیاسی پایان یافته‌ای را به روی كاغذ می‌آورد. زندگی نامه‌ای كه در حقیقت اعترافات یك ‏بانوی اهل سیاست است. در این زندگی نامه و مخصوصا یادداشت‌ها، نویسنده دیدی انتقادی و پر از نیش و گاهی گزنده ‏دارد و زمانی به حد یك زن عاصی، ناراضی، خشمگین و تلخ می‌شود و به زمین و زمان ناسزا می‌گوید».‏
پیش از این اما فرخ‌رو پارسای یادداشت‌هایی را در سال ۱۳۵۵ و دو سال پس از بركناری از وزارت آغاز كرده بود كه ‏هرگز به پایان نرساند. وی در آغاز این یادداشت‌ها از جمله می‌نویسد: «جوانان امروز در فاصله سنین ۲۰ تا ۵۰ ساله ‏ایرانی اكثرا مرا به خوبی می‌شناسند چرا كه سال‌ها مربی و مدیر مدرسه و معاون وزارت آموزش و پرورش بودم. ‏اولین زنی بودم كه به مجلس رفتم و اولین زنی بودم كه معاون و سپس وزیر شدم و تا كنون نیز تنها زنی هستم كه در ‏صف وزیران سابق می‌ایستم اما همه این‌ها ظاهر است و باطن زندگی زن ایرانی چیز دیگری است». و حقیقتا فرخ‌رو ‏پارسای در این قضاوت حق داشت چرا كه تنها دو سال بعد زنانی كه پوشیده در چادرهای سیاه به خیابان‌ها آمدند تا خود ‏را داوطلبانه تسلیم یك حكومت دینی كنند، نشان دادند آنچه به عنوان حقوق فردی و اجتماعی زنان در قانون تضمین ‏شده بود، تا چه اندازه با آنچه در ذهن جامعه و به ویژه خود زنان می‌گذشت، فاصله داشت.‏
‎راه طولانی
فرخ‌رو پارسای در یادداشت‌های خود از زندگی خصوصی و اجتماعی و از وضعیت زنان ایران كه حتی پاسبان نیز ‏حاضر نمی‌شد با یك «ضعیفه» حرف بزند، می‌نویسد. وی كه تحصیلات پزشكی و تخصص بیماری‌های كودكان را با ‏همسر و فرزندان كوچك به پایان رسانده بود، ترجیح داد دبیر و مدیر دبیرستان بشود و به آموزش و پرورش بپردازد. ‏فرخ‌رو پارسای همزمان در فعالیت‌های جنبش زنان نیز حضور داشت و از اینكه استقلال این جنبش به دلیل دخالت‌های ‏بالا از جمله «والاحضرت اشرف» از میان می‌رود، به شدت متأسف بود.‏
در «خانم وزیر» جا به جا می‌توان فشار روحانیان را دید كه به شدت با دستیابی زنان به مسئولیت‌های بالای دولتی ‏مخالفت می‌ورزیدند. در چنین شرایطی، فرخ‌رو پارسای همزمان با تهیه برنامه‌های رادیویی، «سازمان زنان كارگر» را ‏نیز سازماندهی كرد. وی پیش از آنكه به وزارت برسد، به عنوان نخستین زن به مقام معاونت پارلمانی وزارت آموزش ‏و پرورش رسید. او در این باره می‌نویسد: «در شغل جدید خود احساس مسؤلیت شدیدی می‌كردم زیرا كه اگر من ‏می‌توانستم از عهده انجام كار و وظیفه‌ام به خوبی برآیم در آینده راه برای زنان بیشتری برای ورود به قوه مجریه باز ‏می‌شد و اگر موفق نمی‌شدم گناه بزرگی نسبت به زنان ایرانی مرتكب شده بودم».‏
در این میان اما ساواك نیز بیكار ننشست و گزارش می‌داد: «روحانیون از انتصاب خانم فرخ‌رو پارسای به معاونت ‏پارلمانی وزارت آموزش و پرورش ناراضی هستند و اظهار می‌دارند كه این اقدام نوعی اهانت به مقام روحانیت است». ‏جالب اینجاست كه «همان روزها ساواك پرونده‌ای به شماره ۶۴۱۲۴» به نام فرخ‌رو پارسای تشكیل داد. اسناد و ‏مدارك این پرونده بعدها مورد استناد دادگاه انقلاب اسلامی در محكومیت و صدور حكم اعدام برای نخستین وزیر زن ‏ایران قرار گرفت. ساواك حتی در گزارشی دكتر فرخ‌رو پارسای را به بهایی بودن «متهم» كرد و او را از فرقه ‏‏«ازلی» دانست.‏
لیكن با وجود مخالفت برخی روحانیان و گزارش‌های ساواك، فرخ‌رو پارسای به وزارت آموزش و پرورش رسید. ‏منصوره پیرنیا در این مورد می‌نویسد: «دولت هویدا آماده می‌شود كه یك وزیر زن را در كابینه خود بپذیرد. ‏نخست‌وزیر با احتیاط پیش می‌رود و نظر تنی چند از علما را در این باره می‌پرسد و چند روز قبل از معرفی دكتر ‏پارسای در شرفیابی به حضور اعلیحضرت عرض می‌كند كه می‌خواهم خانم فرخ‌رو پارسای را به عنوان وزیر آموزش ‏و پرورش معرفی كنم. نظر آخوندها را هم پرسیده‌ام، حرفی ندارند. شاه نگاهی از سر سرزنش به نخست‌وزیر می‌كند و ‏می‌گوید: حالا آخوندها هم آدم شدند!»‏
در تاریخ ششم شهریور ۱۳۴۷ نخستین زن در ایران به مقام وزارت می‌رسد.‏
مشكلات سنتی
‏«حجاب» و «چادر» و رابطه دختر و پسر در آن دوران نیز هنوز مشكل بسیاری از خانواده‌های ایرانی بود. فرخ‌رو ‏پارسای در مقام وزیر چنین می‌نویسد: «در شانزده نقطه دورافتاده كشور ما دبیرستان‌های مختلف دخترانه و پسرانه ‏داریم كه دختر و پسر در كنار یكدیگر درس می‌خوانند و دخترها هم چادر بر سر نمی‌كنند. این نوع مدارس به اصرار ‏من هم به وجود نیامده یعنی مثلا مردم شهر نقده برای دخترانشان مدرسه می‌خواستند و برای ما امكان فرستادن دبیر به ‏آن منطقه نبود، گفتم: اگر دختران شما خواهان تحصیل در دبیرستان هستند با مسئولیت خود شما می‌توانند در ‏دبیرستان‌های پسرانه نامنویسی كنند. مردم هم راضی شدند و حالا دختر و پسر در یك شهرستان، آن هم در شهرستان ‏نقده، با هم در یك مدرسه مختلط درس می‌خوانند و هیچ اشكالی هم پیش نیامده است ولی در مورد همین دخترها من ‏مطمئن نیستم كه وقتی از در مدرسه بیرون می‌آیند و به خانه خاله و عمه می‌روند، چادر به سر نكنند... چادر پوشیدن ‏یك نوع تنبلی است... با هر كدام از این دخترها صحبت می‌كنید، هیچ كدام مایل نیستند چادر به سر كنند ولی محیط ‏خانواده و كوچه و پس كوچه‌ها طوری است كه آنها را وادار می‌كند كه چادر بپوشند... باید دانست وضعی را كه لباس ‏ساری برای زنان هندی دارد، چادر برای زنان ایرانی ندارد... برای تنبلی و بی نظمی و لاابالی‌گری برخی از زن‌ها ‏خیال می‌كنند كه چادر همه عیب‌ها را می‌پوشاند و حال آنكه چادر عیب‌ها را از بین نمی‌برد بلكه فقط روی عیب را ‏می‌گیرد تا مردم آن را نبینند ولی عیب‌ها وجود دارد و روز به روز هم شدیدتر می‌شوند».‏
فرخ‌رو پارسای در مورد حجاب نظر روشنی داشت: «چادر یك مانع روحی و مانع پیشرفت زن ایرانی شده است و ‏حداكثر سوء تفاهم را در مورد معنی واقعی عفت و نجابت برای زن ایرانی به وجود آورده است و بیشتر مردها هستند ‏كه مانع پیشرفت زن‌ها می‌شوند و برای چادر تبلیغ می‌كنند. اگر مسئله عفت و نجابت آنطور كه عده‌ای فكر می‌كنند فقط ‏به چادر وابسته بود، در این صورت باید بگویم كه همه مردم دنیا غیر از مثلا یك میلیون زن چادر بر سر، بی عفت و ‏نانجیب هستند. در حالی كه بسیار می‌بینیم كه چه فجایع و بی‌عفتی‌هایی زیر پوشش چادر اتفاق می‌افتد». گزارش ساواك ‏در مورد نظرات «خانم وزیر» درباره «چادر» نیز خوب به كار دادگاه انقلاب اسلامی آمد.‏
اواخر بهمن ۱۳۵۸ فرخ‌رو پارسای، كه گفته می‌شود برادرزاده‌اش سعید پارسای محل اقامت او را لو داد، دستگیر شد. ‏در كتاب شرح مفصلی از دستگیری و محاكمه و دفاعیات «خانم وزیر» با استناد به گزارش‌های منتشر شده و هم چنین ‏گفتگو و سخنان افراد و شخصیت‌های مختلف داده می‌شود. خود فرخ‌رو پارسای همچنان سایه ساواك را حتی در دادگاه ‏انقلاب اسلامی نیز می‌دید و بر كاغذ یادداشت‌هایش كه در كتاب كلیشه شده است نوشت: «این ساواك است كه مرا ‏محاكمه می‌كند».‏
اعتراض كشورهای خارجی و سازمان‌های بین‌المللی برای جلوگیری از اعدام فرخ‌رو پارسای مؤثر نیفتاد. منصوره ‏پیرنیا آخرین دقایق فرخ‌رو پارسای را كه حكومت وی را به خیال خود برای تحقیر همراه با یك روسپی معروف به ‏‏«پری بلنده» به اعدام سپرد، چنین تصویر می‌كند:‏
پری بلنده «اندامی كشیده و بلند و موزون داشت و یك سر و گردن از مأمورین اجرای اعدام و میرغضب‌های خود ‏بلندتر می‌نمود. پری چادرنمازی بر سر داشت... گونی كهنه‌ای را آوردند و بر سر و روی او انداختند. گونی كوتاه بود و ‏قسمتی از ساق و مچ پای موزون پری از زیر چادر و گونی بیرون افتاده بود. گونی دیگری را آوردند و به بلندای پاهای ‏او كشیدند و با طناب دور آن را بستند و به سرعت طناب پیچ‌اش كردند و طنابی بر گردن او انداختند و سر طناب را به ‏درخت بستند و چون گوسفندی كه بر درخت آویزان می‌كنند تا آن را سلاخی و قربانی كنند، طناب دار را بالا كشیدند...‏
گونی كهنه و كثیف و چرك‌آلود دیگری را آوردند و این بار معلم و پزشك، نخستین زن مدیر كل، نخستین زن وكیل ‏مجلس شورای ملی، نخستین بانوی معاون وزیر و نخستین زن وزیر و مبارز راستین راه آزادی و تساوی حقوق زنان را ‏به زور در گونی كردند و برای آن كه دست و پایی نزند، طنابی را بر پاهای او بستند و طناب دیگری را از روی گونی ‏به دور گردن او پیچیدند و او را به درخت اعدام آویزان كردند. طناب دار را كه بالا كشیدند، طناب پاره شد و فرخ‌رو ‏پارسای، در فاصله یك متری به زمین افتاد. حالا دیگر به كلی از حال رفته و بی‌هوش شده بود. طناب را از سر و رو ‏و بدن او باز كردند و او را به داخل حیاط بردند و در كنار حوض كثیف و آب خزه گرفته‌ای مشتی آب بر سر و روی او ‏زدند و مجددا او را به هوش آوردند
.
خانم پارسای كه به هوش آمد نفسی به راحتی كشید و تصور می‌كرد... با پاره شدن طناب بی‌گناهی او نیز به اثبات ‏رسیده و مورد لطف خداوندی قرار گرفته است. كمی آرام گرفته بود و دیگر گریه و زاری و ناله هم نمی‌كرد. پس از ‏گذشت نزدیك به یك ربع ساعت مجددا او را به محل قتلگاه بردند. كارش به جنگ تن به تن كشیده بود. این بار سیم ‏قطور و مقاوم بكسل آوردند و به بالای درخت بستند و سپس سیم دار را بر گردن فرخ‌رو پارسای انداختند و چند جعبه ‏خالی پپسی را زیر پای او گذاردند و دقایقی بعد یكی از دژخیمان مرگ لگد محكمی به جعبه‌ها زد و جعبه‌ها را از زیر ‏پای خانم پارسای به گوشه‌ای پرتاب كرد...»‏
ساعت یك و نیم صبح روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۵۹ بود. سه تیر خلاص بر پیكر بی‌جان وی شلیك شد. فرخ‌رو پارسای ‏حتی در وصیت‌نامه بس كوتاه خود حقوق زنان را فراموش نكرد و نوشت: «دادگاه بین زنان و مردان تفاوت زیادی ‏می‌گذارد و امیدوارم آتیه برای زنان بهتر از این باشد». وی خطاب به دادگاه انقلاب اسلامی و در دفاعیه‌اش بود كه ‏خواند:‏
یارب نظر تو بر نگردد
برگشتن روزگار سهل است